X
تبلیغات
بغض سربی.....


گلویم سرب میخوردتافریادش گوش فلک راکرنکند..........


پـــَــــــــــــســـــــــتـــــِــــــــ ثـــَــــــآبــــــِـــــتــــــــــ....

بـآز آمــבمــ..
بـﮧ جـآيــے ڪـﮧ تعلـقــ בآرمــ..
بـﮧ يـڪ اتـآقــ سيـآه ، پـر از פـرفـ ـهـآے לּــآگفتــﮧ
פֿـلـوتــ مـלּ و سيــگـ ـــآرمــ...
בوبـآره مـےלּـويسمــ از פـرفـ ـهـآيــے ڪـﮧ وآهمـﮧ בآرمــ..
يـڪ בلــ پـر از رويـآـهـآے وآهـــے..
ايـלּ بـآر تـלּـهــآتــر از هميـشــﮧ...

 ----------------------

تمام مطالب این وبلاگ بجزاین پست بالا

متعلق بخودمه وصرفاً

دل نوشته اس...

 

+ 9:47 بعد از ظهر ıl بانوی کوچک lı جمعه 5 آبان1391
حرف من....
مرداب شده ایم..........دیگرماه هم درقلبمان نقش نمی بندد.........

 

تنهالبهای دردبرتن من بوسه میزنند.......

 

مرگ...ابستن ارزوهای من........

 

ابرهادیوانه وارسربهم میکوبند....ایینه شکست....

+ 9:25 قبل از ظهر ıl بانوی کوچک lı شنبه 16 فروردین1393
سال جدید.....
سال نو مبارک....این راچرامیگویم نمیدانم؟؟؟؟؟؟؟ سال نویی که من کهنه ترازهمیشه امده ام...خسته ترازسال قبل...دلزده ترازروزاول...نمیدانم انگارمراازمن کم کرده اند؟؟یاازدنیا؟؟؟؟کاش اینهمه تفریق درخوشی نبود.... کاش لبخندهایم راجمع میکردند اماحیف که تمام  غصه هایم به توان رسیده...وبازمن بایدتلخ ترازهمیشه بخندم ونگریم و بگویم سال نومبارک......برای ماکه مبارک نبود....هرچنددردمن دردهمیشه ی من است...شایدکسی ازکوچه های سیاه زندگی من عبورنکرده باشدامامن جزاین قلم سیاه برای نوشتن هیچ ندارم...هرچندباقلم رنگی هم بایدسیاه بنویسم....بغض کرده ام کسی نمیداند...به گمانم بغضم هم بغض کرده وگریه میکندازحنجره ام صدای گریه می اید....شایدبگوییدبس است اینقدرتلخ نوشتن امانمیشود..کامم تلخ است ..تلخ ترازتمام قهوهای تلخی که خورده ام......خسته ام..خستهام ازاینکه انگارهرچه سنگ هست به سرمن میکوبد انگارکه تمام  سنگهامرابرای کوبیدن نشانه گرفته اند.....تمام عصیان ابرهابخاطربغض من است...شاید در من فقط سکوت غوغامیکندامادیوارهمین سکوت شکست حنجره ی تمام ابرهای آسمان را.....خدایا ...ادامه نمیدهم فقط برای تو.....
+ 9:19 قبل از ظهر ıl بانوی کوچک lı شنبه 16 فروردین1393
نــــــــام مــــــــن.........
این روزهاحس میکنم منقرض شده ام ازیادتمام آنانی که مرابانام میخواندند......

 انگارکه مراخواب زمستانی ربوده....

وهیچکس صدایم نمیکندتابیدارشوم...

کرخت شده ام ازسرمای این اتاق....

اتاقی خالی ازنوروگرما..

نمیدانم هنوزنام من برلبهای کسی آشناهست؟؟؟ شاید نه؟؟؟...........شاید.........شایدمرده ام.....

دیگرهوای نوشتن ندارم...

شعرهم نمی گویم....

قلم دردستانم نمی چرخد....

 چه کسی نام شاعربمن نهاد؟؟؟؟

شایدوقتی نامی نداشتم این نام راانتخاب کردم؟؟؟

 صدای استخوان هایم رامیشنوم....

هنوزاین سوال درسرمن جان دارد.... آیاکسی بازهم مرابه نام

میخواند؟؟؟؟؟؟

+ 11:54 قبل از ظهر ıl بانوی کوچک lı سه شنبه 20 اسفند1392
کـــودکـــ درونـــم.....
خدایا خودت بگو..من که دستم به اسمون نمیرسه...توحاضری بیای پایین

برام شهادت بدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خد ایا بدجوربهت نیازدارم ..ازپاافتادم بخودت

قسم.........توکلم به توهه...امیدم فقط خودتی...فقط تو خدای مهربون...

+ 11:38 قبل از ظهر ıl بانوی کوچک lı شنبه 17 اسفند1392
بعدازمدتها...........
دلم گرفته...درست مثل هوای دردآورپاییز....کجای این روزهایی که

بمانندطومارمیگذرندپنهان کرده اندلبخندهای من را؟؟؟کدام ساعت پرازدردی

اینگونه شادی راازوجودمن ربوده؟چه کسی اینقدرتلخ غم رابه چهره ام

نقاشی کرده؟کاش ساعتهای دردناک من همانندطوفان میگذشت امادریغ که

این دیرپوینده هاهمچون طوماری اززهرماربخوردم میروندبی آنکه خودبخواهم

ومرادرگردبادترس واشک ودرداسیردست خودکرده اند...بی شک من

مانندپروانه ایی که بالهایش راگرفته انددردستان پرازقدرت غم اسیرمانده

ام...این شب تمام نمیشود؟؟؟؟کاش یکی جواب مرامیداد؟؟؟؟؟؟؟؟

+ 11:53 قبل از ظهر ıl بانوی کوچک lı دوشنبه 12 اسفند1392
م----ن..........
مــــــ ـانـــــــنـــ ــــد نـــــ ـــــان بـــــــیـــ ـــــاتـــــی شــ ـــده امـ

در ایـــ ـــن ســـ ـــرمــ ــــای تـــ ـــنـــهـــ ــایـــ ـــی

ازگــــــلــــــ ـــــوی هـــــیــــچــــــ ـکــــس پـــــایــــ ـــیــــــن نــ ـــم رومـ

+ 2:1 بعد از ظهر ıl بانوی کوچک lı سه شنبه 6 اسفند1392
منتظر می مانم........
امروزکه میگذردبیشترازهمیشه ردپای کسی که ناجی لحظه هایم بوددرزندگیم هویداست....برروی یخ های قلبم ترکهایی هست که تیشه اش دردستان خدایی توست...تاقلب من ارام وگرم شود...تمام شقایق هابرایم گفتنداوهیچ ردی نگذاشته ورسیدن به اومحال است..امامن هنوزمیگردم وهروزمنتظرآمدن ناجی مهربانی هامیگردم...من دیگربرای یافتنت ازقاصدک نمیپرسم...دلم بیشترازتمام قاصدکهابه تونزدیک است...حتی بیشترازنسیمی که هرروزموهایت رانوازش میکند...توازسرسبزی گفتی که خزان دلم رابه یغمابرد...ومن ازحرفی گفتم که معنای زنده بودن من است...من روبه قبله ای نمازمیخوانم که پشت پلک توقرارداردوهرروززیرسقفی ازگلهای یاس برای ارامش توباتمام گنجشک هادست به دعابرمیداریم...وهرصبح به یادطلوع اولین لبخندتودرزندگیم نمازرابه پابوس نگاهت اقامه میکنم....من دراین خانه که رگ به رگش احساس است وخط به خط این احساس ازتوحکایت میکندبرای دیدارتوزندگی میکنم ومنتظرمیمانم تاروزآمدنت.........

+ 10:20 قبل از ظهر ıl بانوی کوچک lı چهارشنبه 20 آذر1392
دیشبه منو وخدا......

خداجون میشه امشب تومنوبغل بگیری؟

درگوشم خیلی آروم بگی وقتشه بمیری؟

خداجون چشماموبستم تودیگه بازشون نکن

خداجون من خیلی خسته ام منو فردابیدارنکن

خداجون میخوام بمیرم تابیام کنارقلبت

نومنو بغل بگیری من آروم شم توآغوشت

خداجون میشه تموم شه نفس های سردقلبم؟

میشه امشب آخرش باشه بمونه نبض قلبم؟

خداجون میشه یحرفی بزنی بخاطرمن؟

خدااون گذاشته رفته؟توبگودارم میمیرم....

خداجون تنهایی سخته میشه من زودتربمیرم

آخه اون گذاشته رفته من که تنهانمیتونم

خداجون میبینی اون تنهام گذاشته نکنه توهم نمونی؟؟؟

من که تقصیری نداشتم خدااون کجاست؟؟میدونی؟؟

خداکاش توآغوش تویه جایی برام بمونه

اگه امشب من بیام همه جافردابارونه....

+ 9:29 قبل از ظهر ıl بانوی کوچک lı یکشنبه 17 آذر1392
برایت مینویسم........
همچون درخت خانه مان که درپاییزخشکیده شدبعدازرفتنت من ازریشه خشکیدم وهمچون پیچکی که ساقه اش رابادشکسته نبودنت ساقه ی ارزوهایم راشکست.....وبرگ رویاهایم به دست بادسردپاییزی افتادوخزان باغ تمام یپکرم رازردوخشکیده کرد ومن پوسیدم درخانه ای که بعدازرفتن تومتروکه شدومن پوسیدم بانفسی که بعدازرفتن توسنگین شد......اینجاازبعدازرفتن تونه شهرنام داردنه خانه.....اینجاویرانه ایست که درآن متروکه ای بیش نیست ومن بعدازرفتن تومردم وهیچکس سراغی از من نمیگیرد ومن سایه شدم که درشب زمستانی اسیرماندم وهیچکس سایه رادرشب نمیبیند....تمام درختان کوچه ی ماازریشه خشک شدندهمانندمن که ازنبودنت ازریشه ی خانه خشکیدم....تورفتی وحتی سایه ات باسایه من همراه نشد....تورفتی تابمن بفهمانی که نبودنت مرگ ارزوهای من است وویرانی وجودم.... تورفتی وفهمیدم که من دراین دنیای آدم ها بدون توجایی ندارم وبدون توهیچکس نه مرامیبیند ونه نامی ازمن به یادمی آورد....تورفتی ومن فهمیدم که بدون تودراین دنیادرآیینه هاپنهانم...نورفتی وفهمیدم بدون تونبض زندگی درمن جریان ندارد......تمام خانه ام راخزان گرفت ونرگس هایم پژمردندومن دفن شدم درخاک باغچه ای که روزی بانوازش دستان توسبزشدوحالااماکویری بیش نیست......

♥♥♥♥♥♥

رفتی ودنبال تو تنهاشدم ♥♦♥♦♥♦♥♦♥♦♥♦♥♦♥♦♥♦ غرق دررویای بی فرداشدم

رفتی ودادی مرادردست باد ♦♥♦♥♦♥♦♥♦♥♦♥♦♥♦رفتی وآتش زدی آن خاطراتت

بعدتومن ماندم واین اشکها♥♦♥♦♥♦♥♦♥♦♥♦♥♦♥♦بعدتومن ماندم وان بوسه ها

رفتی ودادم به توجان وتنم♥♦♥♦♥♦♥♦♥♦♥♦♥♦♥♦♥♦سوختم من سوختم این یکرم.....

http://mj6.persianfun.info/img/92/6/Namayesh16/06.jpg

 

 

 

+ 9:21 قبل از ظهر ıl بانوی کوچک lı چهارشنبه 29 آبان1392
ایــن شــعــرمــال خــودمــه.....
یه حسی دارم این روزاکه کممترازجنونم نیست

درسته خیلی من تنهام ولی دردمن اینهانیست

درسته دردتنهایی منو بیخواب شبهاکرد

درسته دوری ازچشمات منو مجنون صحراکرد

ولی بامن بمون تاانتهای جاده ی صحرا

واسه تاانتهارفتن کنارمن بمون تنها

گناه من کمی درده کمی باعشق همراهی

اگه دیدی که میسوزی بدون تو عشق تنهایی

درسته بامنی اماهمین بودن چقدردوره

ازاینجاتاغروب ماه تمام راهه من بوده

تموم عمربامن باش من ازتنهایی هام خسته ام

شبای سردپاییزی به یک آغوش دلبسته ام

بیاتاآخرجاده کنارقلب سردم باش

نذارتنهابمونم من پناه خستگی هام باش

بذاغرتوفال قهوه ام بازنشون جاده ای باشه

نشون روی اون ماهی که معنیش روی توباشه...........

+ 11:11 قبل از ظهر ıl بانوی کوچک lı سه شنبه 21 آبان1392
یـــــــــــــــــــاحـســـــــیــــــــــن.......
السلام علیک یااباعبدلله الحسین (علیه السلام)

قربونت برم اما حسین توهمون هفته اول ماه غزاداریت دوچیزازت خواستم

که هردوتاشوبهم دادی بخصوص اولی که خیلی برام مهم وحیاتی

بود....ممنون ازاینکه فراموشم نکردی...........

امیدوارم عزاداری هاتون مقبول درگاه حق باشه

محرم وبه همه تسلیت میگم انشالله سال اینده کربلاباشیم...........

+ 10:42 قبل از ظهر ıl بانوی کوچک lı سه شنبه 21 آبان1392
کجایی.........؟

+ 10:25 قبل از ظهر ıl بانوی کوچک lı دوشنبه 6 آبان1392
دیـــــــــوانــه ام...........


+ 9:13 قبل از ظهر ıl بانوی کوچک lı دوشنبه 6 آبان1392
نـگـــــاه مـــیـکـنـمـ.....

من انتظارمیکشم ....

ومن نگاه میکنم چه ساده میروی...

ومن نگاه میکنم که توپشت سرت راهم نگاه نمیکنی....

ومن نگاه میکنم...

چه زودمیروم زیاد....

چه زودبادمیوزدومیرودخیال من زیادتو....

ومن نگاه میکنم....

بدون اشک....

پرازسکوت.......

وباگلوی پرززخم...

وباگلوی پرزبغض...

فقط نگاه میکنم....

تومیروی...

ولی سراب بودنت کنارمن نشسته است...

ومن نگاه میکنم..

توهم نگاه میکنی..

ولی فقط دراین سراب..

دراین خیال...

نه بیشتر....

نه سبزتر.........

+ 8:29 قبل از ظهر ıl بانوی کوچک lı پنجشنبه 18 مهر1392
پروانه شدم.......
چشمانت چلچلراغ شبهای من است.دنیایم قصه ایست که تنهاازتوحکایت

میکند.حصاری که بدورخودتنیده ام مانند پیله ایست که دنیایی بزرگ برای

پروانه شدنم آماده کرده وتمام دنیایم پرازنگاه توست......وهرگوشه اش

تو...تو....

روزی که تومعجزه ی من شوی ومن پروانه ای شوم واین پیله رادرهم شکنم

واسمان راپرازرنگ بالهایم کنم وطواف کنم بدورتو.....

برای من توحکایت شبهای مهتابی کناربرکه ی هستی که نیمه ی دیگر ماه

رادرون خودداشت.....شایدهم توهمان نیمه ی دیگرماه دربرکه ی زیبایی......

چراکه چشمانت ازستاره روشن تراست ومن میخواهم پروازکنم تاعمق نگاه

تو وبسوزم درقبله گاه چشمان تو......

تاتوراازبرکه ای که درآن حبس شده ای ازادکنم.....به قبله گاه چشمانت

قسم تاسوختن کامل بالهایم وخاکسترشدن وجودم اینجادراتشکده ی

چشمانت می مانم......

+ 12:22 بعد از ظهر ıl بانوی کوچک lı یکشنبه 14 مهر1392
سلامی نو.....
بالاخره اومدم

ممنون ازهمه ی دوستانی که تنهام نذاشتن این مدت

بزودی مطلب جدید میذارم....

بازم ممنونم.........

+ 1:53 بعد از ظهر ıl بانوی کوچک lı دوشنبه 8 مهر1392
روزگار
روزگاربرمن روانساخت تابگویم ازحرف ها که بغض مانده درگلو........

+ 4:13 بعد از ظهر ıl بانوی کوچک lı پنجشنبه 20 تیر1392