. اهمیتی نمی دم که مردم چه فکری خواهند کرد اما یکی از دلواپسی های شبانه ام برخورد ناگهانی یک از اجرام فضایی سرگردان به زمینه که پوسته ی زمین رو مثل یک دستمال کاغذی توی تشت آب چین میندازه.
. یا همینطور اینکه من همیشه نگرانم که از توی کمد یک ببر ، شیر ،یا هر حیوان درنده خوی وحرام گوشت حرام زاده ای بپره بیرون.
. در ۹۹ . ۹۹ ٪ از موارد من با پلیس ها مخالفم و همیشه هم ازشون می ترسم.
. نمی تونم عاشق هیتلر نباشم هر چی باشه ما آریایی ها یک روز صبح زود وقتی از خواب پا شدیم دست و صورتمون رو خوب با آب و صابون شستیم از چادر زدیم بیرون و ریش سفید قبیله ما رو دو دسته کرد ما اومدیم شرق اونا رفتن غرب .
. ۹۹ . ۹۹ ٪ از آدمایی که در طول تاریخ زندگیم با هاشون به هردلیلی معاشرت داشتم شدیدا خزو خیل بودند ، هستند ، خواهند بود.
. ۹۹ . ۹۹ ٪ از همون آدمای فوق الذکر کودن هستند و قوانین خودشون رو نقض می کنند.
یه روز توی اردیبهشت سال 73
Girl & teacher
T: اینا رو خودت نوشتی؟
G: (سر به زیر) بله.
T: ولی مامانت گفت نتونستی مشقاتو بنویسی !
(30 ثانیه سکوت سهمگین معلمه خیره شده به بچه )
T: دروغ گفتی ؟
(دختره سرشو میاره پایین تر دلواپس اینه که خانم از قرمزی صورتش موضوع رو بفهمه)
T: میدونی دروغگو دشمن خداست؟
تو میخوای دشمن خدا باشی؟
(همون سکوت عذاب آور همیشگی 30 ثانیه دیگه طول میکشه دختره با خودش فکر میکنه معلم داره از سلاخی اون لذت می بره )
T: اینارو کی نوشته؟ ( با صدای بلند )
G: ... پسر خالم
T: میدونی من اگه به مامانت بگم دروغ گفتی چقدر ناراحت میشه ؟ از اینکه دشمن خدا باشی؟
(دختره اصلا نگران نیست چون مامانش اهمیتی به خدا نمیده )
یه روز دیگه
Girl & her friend
F: اگه از ته دل دعا کنی حتما آرزوت برآورده میشه.
G:از ته دل؟
یه روز بهاری سال 75
جشن تکلیف توی یه مسجد
خانم مدیر پرحرف : بچه ها خدا علاوه بر اعمال و کردار ما افکار ما رو هم ثبت میکنه فکر کردن به کارای خوب خودش عبادته اما فکر کردن به گناه شما رو از خدا دور میکنه .
یه روز بهاری سال 88
حاج خانم ابله و کودنی که مدیر مدرسه هست ماهی 50 تومن می ده .تمام قوانین اسلامی باید رعایت بشه بچه ها نباید دست بزنند اینکار رحمت خدا رو دور میکنه .
برای یاد دادن a, b, c, d, …به بچه های کلاس چهارم و پنجم باید مانتو های قدیمی مامان رو بپوشم با اون مانتو ها برم دانشگاه و با هزار تا استرس و دلهره توی نیم ساعت از اونور شهر برم اینور .
توی دفتر مدرسه نشستم به تو فکر میکنم . حاج خانم با 45 دقیق تاخیر میاد راستش ما دنبال کسی بودیم که ...
همون روز (بارونی)
خونه
هوس شعر نوشتن روی بخار شیشه ها هم از دلم پریده حتی هوس فکر کردن به تو .
از صبح توی راه بودیم .
ظهر بود که رسیدیم خرم آباد
روی زمین ِِ در ورودی ِ یه مسجد که واسه ی نماز پیاده شده بودیم ، تصویر پرچم وادی شیطان بزرگ بود. واسه اینکه از روش رد بشن یا لگد بکنن اونورتر هم روی زمین نوشته بودند "خمینی" البته ما 6 دنگ حواسمونو جمع کردیم که یه وقتی اونو لگد نکنیم .¹
القصه بعد نماز رفتیم یه رستوران ، یک خوراکی از دارچین که ادویه ش زرشک پلو با مرغ بود بهمون دادن حتی توی نوشابه ش هم دارچین بود خلاصه توی چشم و گوش و حلق و ناف و بینی مون رو دارچین پر کرد از اونجایی که غذا خیلی خوش مزه بود ما خیلی سریع نوشابه هامونو خوردیم و زدیم از رستورانه بیرون و شروع کردیم به فحش دادن به لرها .
پیرمرد گوژپشت و دوتا گشته ای که دستان پینه بسته و پوست سربی اش گویای یک عمر کارگری در ظل (زل یا ضل ) آفتاب بود از کنار ما رد می شد ما هم بدان جهت که بر سر سفره ی پدر و مادر بزرگ نشده بودیم کلیه ی دروداف آن ریش سفید را به خاطر آن غذای لبالب دارچین فحش دادیم .
بعد دوباره مثل مرغ و گوسفند مارو ریختن توی اتوبوس و رفتیم تا غروب که رسیدیم به "دوکوهه".
اولین نقطه از مناطق معنوی ² ، احساس خوبی نبود "دوکوهه" واقعا یک پادگان نظامی بود اولش ما با یه حرکت گازنبوری یه اتاقو تصاحب کردیم اما هی واسمون مهمون اومد اونقدر مهمون اومد که تصمیم گرفتیم جامونو عوض کنیم بعدش مجبور شدیم بریم توی یه اتاق خیلی کوچیک و پر سوسک که سابق بر این آشپزخونه بوده و لامپ هم نداشت قرار شد تا صبح کنسرت بذاریم و برقصیم بعدش چند تا از این خواهرا اومدن بهمون گفتن که نباید اونجا باشیم وقتی از اون اتاق اومدیم بیرون با یک فاجعه ی انسانی روبرو شدیم سالن اصلی پر شده بود و جای سوزن انداختن هم نبود کیپ تو کیپ آدم بود نمیتونم بگم چه جوری خیلی زیاد، موکت کف دیده نمی شد هیچ کس نمیتونست دراز بکشه ، وقتی بچه بودم قصه های زیادی از اردوگاههای استالینی و کوره های آدم سوزی هیتلر شنیده بودم اون صحنه تحقق همون کابوس و تصویری بود که من از اردوگاههای استالینی داشتم ، آدمهای خسته ، عصبی ، چرکولک ، یه صدای همهمه ی مرگبار و روشنایی فقط یه لامپ 100 وات روی دیوارهای خاکستری نمیدونم چرا مسئولمون مارو برد توی یه سالن دیگه که بچه های اراکی بودند اونجا خالی بود و موکت خاکستری و هزار لکه به وضوح دیده می شد رفتیم توی یه اتاقی که تخت داشت هممون ردیف پایین خوابیدم در امتدا یک خط اولش تختها فقط چوب بود و فاطمه رفت و برامون کلی پتوهای شپشی که بیشتر شبیه موکت بودند آورد و خودش برامون پهن کرد روی چوبهای تخت
دستشویی و حموم خیلی دور بود من و مطهره اول رفتیم هیچ کدوممون حموم نکردیم چون مسئولمون گفته بود فردا هم یه جایی میریم که حموم داره اما حسابی دست و پامونو شستیم من جورابمو شستم نمیدونم چرا علی رغم خستگی جانکاهی که سراسر وجودم را از آن خودش می کرد اینکار وقتگیر رو کردم ³ جورابارو وقتی اومدم بالا پهن کردم روی میله های تخت تا یادم نرفته بگم که صبح فراموش کردم برشون دارم ، توی اتاقمون لیلا و tanha هم بودند و یه 7-8 تایی بچه اراکی پر حرف راستش احساس بدی نسبت بهشون داشتم نشد بزنیم و برقصیم چون خیلی خیلی خیلی خسته بودیم شام سوسیس بود مثل شب گذشته و شب های آینده اراکی ها تا صبح بلند بلند حرف می زدند البته من که چیزی نشنیدم روی پتو های شپشی پتوی خودمون رو انداختیم شیما ازم پرسید که میتونه بغلم کنه من موافقت کردم پتو ها بد جوری روی نروم بود ترجیح میدادم زیر تختم یه اژدها بود تا شپش حتی فکرش عذابم می داد به زن تناردیه فکر می کردم موقعی که برگشتم منو شپشی ببینه ایکاش حموم می کردم و …z…z…z…z…z…
- قول می دم هیچ کدوم از لرها متوجه این تناقض( یا باطل نما یا پارادوکس) نخواهند شد .
- منطقه معنوی = این واژه برای من هنوز عجیبه اگه اشتباه نکنم اولین بار از خود رئیس حراست شنیدم و فکر کردم از خودش در آورده ولی بعد فهمیدم که این یک اصطلاحه منسوب به همون شرایط فوق الذکر
- من یکمی توی شستشو وسواس دارم .
چمدونم بیش از حد بزرگ بود و درش به زحمت کیپ می شد زن تناردیه نفهمید و الا نمی گذاشت که اونو ببرم کوله هم داشتم .
فضای اتوبوس از هوای محبوس پر بود و روح انسانهای دلتنگ و به انتظار مرده توش پرواز می کرد.
4 تا صندلی در امتداد هم دوتا چپ و دوتا راست فرمت اولمون اینجوری بود که منو مطهره کنار هم نشستیم فاطمه و شیما کنار هم .
رئیس حراست با زن و دوتا دخترش هم توی ماشین ما بودند .
جلویی من صندلی شو خوابونده بود." لیلا " دختر شیرین و شکمو که نامزد داشت .
روبروش "tanha " (یکی از اسطوره های زندگی من) اولین بار که همدیگرو دیدم همون صندلی روبروی لیلا بود لحظه ی اول همون نفرت بی دلیل و کاملا نژاد پرستانه ی همیشگی رو نسبت بهش احساس کردم .
شاید اگه " لیلا و tanha" نبودن شلمچه هیچ چیز جز سفر به جهنم نبود.
9:30 حرکت کردیم .
توی ماشین آشنایی و بودن با خیلی ها امید بخش بود خانم "کاظم نژاد " دانشجوی ترم 2 پرستاری (ساده ،پرحرف ، تپل ، بامزه و روی هم سوژه ای بود)
تا یادم نرفته بگم سردبیر قدیمی و عبوس هم همراه ما بود جز عوامل بود و جلو می نشست .
تا ظهر کم کم یخ همه آب شد غروب بود که دیگه روی صندلی هامون بند نبودیم و همش اون وسط راه می رفتیم و اتوبوس برادرا که از کنارمون رد می شد کلی قلب و بوس و I love you رد و بدل می شد .
واسه ی ناهار توقف نداشتیم اما توی راه هرچی امامزاده بود توقف کردیم .
فاک عظما اونجا بود که ساعت 9:30 شب از تهران خارج شدیم .
بعد از اون همه چی برگشت سر جای خودش هر چهار تامون دیوونه شدیم و یه خاله بازی خونین کردیم .
بعد ها فهمیدیم که توی اتوبوس بودن 90% سفره خب چه میشه کرد .
اینجاهاشو من مثلا خوابیده بودم .
ساعت 4 توی یه حسینیه توی اراک واسه ی استراحت یا خواب نمیدونم پیاده شدیم تا جمع و جور کنیم و مسواک و جیش و بوس و لالا شد 5
5:15 = نماز
6 = بیدار باش
دهن= آسفالت
پ ن .
jack age bedooni dishab sa@ 4 residim , 5 khabidim , 6 bidar shodim be gooz bandim be chos peyvand hamash namaze avale vaght , mached , be fucke fana raftim .
7: 51
2008-mar -17
پ ن .
salam soni, halet khoobe?residi tooye dehe shalamrood
9:43
2008-mar-16
این سفرنامه با تاخیر یک ساله نوشته شده است اما اهمیتی نداره چون همه ی ریز جزئیاتش هم تو خاطرم هست .
زیر گنبد کبود آفتاب کم رمق اسفندی در حال سوزاندن کله ی خر بود¹ ، 2 الی 4 جوان دانشجو سوار بر تاکسی به دانشکده می رفتند تیک تیک عقربه های ساعت هر لحظه شدت می یافت و خطر رسیدن موعد ² را نوید می داد البته فکر میکنم باید گفت هشدار می داد یکی از آن تابلو اعلانات بخوان ها که عادت مسخره ی خواندن همه ی اعلامیه ها ، پلاکاردها و ... را داشت نوشته ای را به خاطر آورد " راهیان نور " سفر به مناطق جنگی ، شلمچه ، هویزه ، دوکوه، دهلاویه و ... اسامی فوق اولش خیلی خوش آب و رنگ و شهوت خفه کن می نمود نبودن 7 روز ننگین سال نو در خانه یک دبه قند در دل هر جوانی آب می کرد .
_ هفت روز؟ شلمچه ، اونجا هوا گرم نیست؟ تیریپ ماجراجوییه ؟
_ آره درست مثل کوه یا صحرانوردی فقط با اتوبوسه.
_ اینجا که میگن هتل متل نمی برن !
_ منظورشون اینه که شب توی چادر می خوابیم ، آره بابا گیتارتم بیار تا صبح آتیش روشن می کنیم .
_عیدی هامون چی میشه من همه ی درآمدم از این راهه .
_ چه اهمیتی داره ، به دور بودن فکر کن به این نوروز مسخره همیشگی به 7 روز رویایی .
_ نمی دونم کی این نوروز از مد میوفته.
وضعیت همه اوکی شد، نوروز در نطفه خفه شده بود ، دیگه کسی اهمیتی به تعطیلات یا حتی سکوت مرگبار چهارشنبه سوری نمی داد .
- ری فر به یه ضرب المثل نامأنوس داره به معنی اینکه هوا خیلی گرم بود
- (عید )
Beep: you غلو نمي كرد تو فوق العاده اي بايد ازش تشكر كنم بذار بگم تو همون پرنسسي هستي كه هميشه توي روياهام مي ديدمش به همون اندازه زيبا و خيره كننده
me : متشكرم .
you : بهت گفته كه من مدير كل موسسه پدرم هستم؟
me : نه
you : آه . يكي از بزرگترين موسسات اينجا متعلق به منه . همه منو ميشناسن .
me : اوه . من ...
you : بعضي از كله گنده هاي كشور هم مشتري ما هستند.
me : راستي ؟ من ...
you : بله . ما عهده دار كارهاي اشخاص صاحب نام ,بانكها شركتهاي تجاري ,فروشگاه هاي زنجيره اي ...
me : خب . من ...
you : و سوپرماركتها هستيم اسم هر چه رو كه بياري مشتري ما بوده .
me : اين ...
you : بگذار برات تعريف كنم از كجا شروع كرديم .
تو که میدونی اون هیچ وقت با تو ازدواج نمی کنه پس اینقدر به خودتو مامانت دروغ نگو !
پ ن 1 . باكاركتر مادر ساده خيلي حال ميكنم .
پ ن 2 .اين پست مخاطب خاص داره.
پ ن 3 . لطفا تجمع نفرماييد.سوال 1 : ۲.۲۵ نمره
علم بهتر است يا مدرك؟
سوال 2 :۲.۲۵ نمره
مدرك بهتر است يا پارتي؟
سوال 3 :۲.۲۵ نمره
پارتي بهتر است يا ثروت؟
سوال 4 :۲.۲۵ نمره
دخترنجيب وصفر كيلومترِ قيافه معمولي بهتر است يا دختر كاركردهِ خوش آب و رنگ (مدل شهوت خفه كن)
سوال 5 : ۲.۲۵ نمره
شب امتحان بلندتر است يا شب يلدا؟
يه كارتوني بود خونه ي مادربزرگه عروسك مادر بزرگه به طرز مخوفي زشت بودو خيلي هم مهربون من هم تحت تاثير افسانه هايي كه من باب ديو و پنلوپه و راپانزل وهزار و يك قصه ي كشكيه ديگه هميشه فكر ميكردم ته قصه معلوم ميشه كه مادر بزرگه يه ديوهو بقيه عوامل رو ميخوره (عنايت بفرماييد بنده چه روح پاكي داشتم )
فاك عظما اونجا بود كه به ندرت پيش ميومد تا قسمت آخر رو ببينم .
بعد از ظهر/ خانه ي سالمندان/ 17:30
اعظم خانمي : جمالي چه كار خوبي كردي اومدي از مادرخانميشون چه خبر؟
جمالي : از اون موقع كه زيزيگولو مردا اعظم خانم اين بنده خدام رفته تو كاباره رقاصي ميكنه .
همسر دوم جمالي: راست ميگه چند شب پيش خودم ديدمش تو كاباره داشت با شورت وBeep
شرشره اي عربي ميرقصيد.
