تبليغاتX
شبهای رویایی

شبهای رویایی

همه چی آرومه من چقد خوشبختم این روزها حس و حال من همینه .همه چی آرومه خیلی اروم .هر روز با شوهرجونی میریم بیرون .هیچ دلخوری بینمون پیش نمیاد .من چقد خوشبختم نسبت به قبل .اما انگار بازهم یه چیزی کمه .نمیدونم اون چیه .اما یه حس غمگین به من میگه همه چی آرومه و من خوشبختم ولی یه جای خالی هست که هنوز پر نشده
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 16:51  توسط غزال  | 

سلام با من دوست میشی اگه افتخار دادی شمارتو تو kadilak55@yahoo.comبذار نظر یکی از دوستانه .جالبه نه؟ به نظر شما مطبل من چه معنی داد که اینو باید واسم بنویسن .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 12:55  توسط غزال  | 

حفره ای که یک کلمه در سینه یا قلب کسی باز می کند گاهی از جای یک گلوله توپ بزرگتر و عمیق تر است و هرگز جایش را نمیشود با هیچی پر کرد شریعتی منم حفره ای تو قلبمه که تا ابد خالیه .اما سعی میکنم بهش کمتر فکر کنم .نمیشود اصلا فکر نکرد .مگر میشود ؟!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 12:39  توسط غزال  | 

هوا خیلی گرم شده و گرمای کلافه کننده ای داره اما جالب اینجاست که داغی دستای تو هرگز کلافه کننده نمیشه .با اینکه تو این گرما آدم اصلا دلش نمیخواد کسی کنارش بشینه و حتی شونه اش به شونه کسی بخوره اما آغوش گرم تو واسه من بهشته .شوهر جونم .مهربونم .
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 11:41  توسط غزال  | 

شوهرجونی خیلی مهربونه .دقیقا همون کسیه که من میخواستم .تا حالا که خیلی باهاش تفاهم داشتم .خدا کنه همیشه همینطوری بمونه . پریروز که با ماشین رفتیم حومه شهر .یه جای خلوت .یه دفعه حس بوسه بهم دست داد وچقدر بوسیدنش خوشمزه بود .بهش گفتم خدا کنه همیشه همینجوری بوسه هامون خوشمزه باشه .خداکنه همیشه همینجوری بهم احساس داشته باشیم .اصلا خوشم نمیاد ازین زن و شوهرایی که بعد چند سال واسه هم عادی میشن . براحتی میتونن 10 روز از هم جدا باشن .اگه یه روزی اون واسه من عادی بشه من خودم میمیرم .اصلا همین احساسا به من جون میده.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 13:33  توسط غزال  | 

دیروز باهم رفتیم بیرون و شوهرجونم یه عروسک خیلی خوشگل موزیکال که در واقع یه چراغ خواب هست رو واسه تولدم خرید .خیلی خوشگله لباس یاسی رنگ .با یه دامن پف کرده که مثل چتر باز میشه . واسه پاتختی میذارمش .فکر کنم اتاق خوابمون خیلی خوشگل بشه.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 13:4  توسط غزال  | 

8چشم‌هایت را که ببندند عاشق صدایی می‌شوی گوش‌هایت را که بگیرند عاشق بویی که ترغیبت می‌کند بینی‌ات را که بگیرند عاشق آن‌چه لمس می‌کنی دست‌هایت را که ببندند عاشق آن‌چه زیر پای توست پاهایت را که بردارند عاشق آن‌چه در سرت می‌گذرد سرت که نباشد عاشق آن‌چه در تو می‌طپد چیز‌های زیادی را باید از دست بدهی تا نوبت به قلبت برسد ...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 17:27  توسط غزال  | 

امروز تولدمه .دیشبم شوهر جونی با خونوادش اومدن خونمون و کادوی تولد واسم آوردن باباش پیشونیمو بوسی و بم گفت تولدت مبارک .اولین بارم بود که یه مرد مثل یه پدر بهم میگفت تولدت مبارک .بابای خودم که هیچوقت یادش نبود وواسش مهم نبود .تو پوست خودم نمی گنجیدم .خواهرشم یه جعبه کادوی خوشگل به شکل قلب بهم داد که توش یه ادکلن بود . حالا امروز با خودش قراره بریم کادوی تولد واسم بگیره .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 17:18  توسط غزال  | 

برگشتن از مسافرت

8 روز از همسری جونم دور بودم با خونواده رفته بودیم مشهد. فکر می کردم بهم خوش میگذره اما بدون شوهرجونی اصلا خوش نگذشت .این یکی دو روز آخر ئخیلی کمبودشو احساس میکردم .وقتی تو راه برگشت بودیم اس ام اس داد که ماشینتون چه رنگیه بیام دنبالت .ساعت 6 عصر بود هوا ام بس ناجوانمردانه گرم بود که شوهریو از دور دیدم چقد ناز شده بود و البته کمی ام لاغر شده بود تو این چند روز. معلوم بود تلزه حموم رفته بود .فداش بشم انقد دوسش دارم شوهر عزیز و مهربونم .چقدر جاش خالی بود .چقدر این چند روز حتی کمبود دستشو تو دستام احساس میکردم . خلاصه وقتی رفتیم خونه رفتیم تو اتاقمو گکلی همو بغل کردیم چقدر چسبید وقتی با احساس بغلش میکردم . شبم وسایلمونو جمع کردیمو دو تایی رفتیم خونه اش .(خونه خودش که الان خالیه) با اینکه گرم بود اما بودن کنار شوهر جونم اونم بعد 8 روز دوری همه چیو قابل تحمل میکرد. دوستت دارم شوهر جونم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 16:42  توسط غزال  |