دراین روزهای بی توبودن به افتابگردانی می مانم که دنبال افتاب عاشقش میگردد.همانی که اورااسیرنگاهش کرده بود.رویای بودنت درخیالم انچنا زنده اس که گاه بااینهمه فاصله درست روبرویم قرارمیگیری.وبمن لبخندمیزنی.شعرکلامم امیخته شده باکلماتی که<<تو>> میان انهاحضوری پررنگ دارد.
نمیدانم؟دیگرنمیدانم چندروزست که رفته ای؟آخرحسابش ازانگشتان دستانم وحتی ازانگشتانی که ازمردم گدایی کرده بودم هم بیشترشده است. شایدبه پای تمام قطره اشکهایی که هرروز وهرشب برایت میریزم برسد....لیلی چشمانم بیقرارترازهمیشه به دنبال تومیگردد...
صبحدمان شنیده ام که چلچله ها ازامدنت مژده می دادند به یاس های خانه وقاصدک ها پیغام امدنت رادرهرکوه ودشت فریادمیزدند...
میدانی این روزها روزگاربرتنم بدجورتازیانه میزندومن به اوگفته ام تو که بیایی برایت خواهم گفت وجای تازیانه هایش رابه تونشان خواهم داد.......
تو برایم آشناترین بودی اما حیف که تمام خاطراتمان رادرکوله بارت گذاشتی ودریک غروب سردودلگیررفتی ومن ازهمان روزتاکنون منتظرت مانده ام باچشمانی که یتیم ندیدنت است.......
شایدازهمان دوردست هانگاهت مرامینگرد؟شایدفریادگلوی خفه ام رااززبان نگاهم شنیده ای؟شایدپروازدلم رابرای مرگ زودرسی که ازدوری تو به وجودآمده دیده ای؟شایددرگذرازثانیه های کوچه ی غربت لختی تآمل کرده ای وبه یادمن افتاده ای؟
نمیدانم تاکجاباید نبض نفس هایم زنده بماندتاتوبیایی؟تاکجابایدطپش قلبم بردیوارش بکوبد تاتوبیایی؟تاکجابایدنگاهم فرش جاده ی ناهموارزندگی شودتاتوبیایی؟تاکجاباید سوی چشمانم جلورود تاتوبیایی؟
درمیان حدقه ی چشمانت یک حسرت تبداراست که بامن ازبلوغ یک احساس سخن میگوید. بلوغی که روحم رابزرگ کرده ومرابه اوج شکوفایی رسانده.بلوغی که شکل ناپخته ی قلب واحساسم راپخته واماده ی فداشدن کردو
نذرکرده ام تک تک سلول هایم راوبندبندوجودم را.....نذرکرده ام هرنبض وهرتپش قلبم را..نذرآمدنت کرده ام.
درنبودنت باعشقت رشدکردم ورورزبه روز بزرگ وبزرگترشدهام.حالا زیباوخرامان می آیم تاگرمای عشقی راکه دروجودم داری به دستانت بسپارم.
میدانم بالاخره یک روز حتی درتابوت مرگ اماروزی احساس تورافتح خواهم کرد.میدانم سردی وجودت رابه آتش خواهم کشید وتاان روزسکوت میکنم ومنتظرت می مانم. این روح عصیان زده سوخته ترازآن است که خامی پیشه کند یادگرفته است پخته رفتارکند.......