X
تبلیغات
مـسـافـرخـیـال مـن..


من وخیالی که هرشب تورابه تصویرمیکشد...............


پـــَــــــــــــســـــــــتـــــِــــــــ ثـــَــــــآبــــــِـــــتــــــــــ....

بـآز آمــבمــ..
بـﮧ جـآيــے ڪـﮧ تعلـقــ בآرمــ..
بـﮧ يـڪ اتـآقــ سيـآه ، پـر از פـرفـ ـهـآے לּــآگفتــﮧ
פֿـلـوتــ مـלּ و سيــگـ ـــآرمــ...
בوبـآره مـےלּـويسمــ از פـرفـ ـهـآيــے ڪـﮧ وآهمـﮧ בآرمــ..
يـڪ בلــ پـر از رويـآـهـآے وآهـــے..

ايـלּ بـآر تـלּـهــآتــر از هميـشــﮧ...

 ----------------------

موقتا"جواب تمام کامنت ها همین جاداده میشه

پس لطفا"برای جواب به وب خودم بیاین

درضمن من به تمام وب ها یی که برام کامنت میذارن سرمیزنم

 

+ 9:47 بعد از ظهر ıl بانوی کوچک lı جمعه 5 آبان1391
شادم......
شادم این روزها شاد...ایم منم دخترک روستایی...همان بانوی کوچک تو....همان رویای هرشبت...شادم این روزها...شاد...برایت هرروزجشن باهم بودنمان رامیگیرم..برایت نماز ادا مکینم..په پابوست می ایم...به توسجده میکنم ای قبله ی آمال من...سجده ام ردتورانشمانم میدهدوبوی نرگس شهلایی رامیدهد که توآوارده ای ازسفربرایم..همان سفری که حسودان گفتندبرنمیگردی...همان سفری که تنگ نظراازدوریت مراشکستند...اماتو آمدی وروسیاهیشان رابه همه نشان دادی..ومن حاا سربالا میکنم وفریادمیزنم آمدنت را ای بهارزندگانی من........

+ 12:17 بعد از ظهر ıl بانوی کوچک lı یکشنبه 15 اردیبهشت1392
آمدی...همه چیز تمام شد....
یلدایم مبارک....بیایید وبمن بگوییدبانوی کوچک یلدایت مبارک.......شبم سحرشده وبهاربه خانه ی چشمان مهمان شده.....آوازسرمیدهم باقناری وتاب میخورم برپیچک عشق...حالاکه آمده ای نه ازدوریت خاطره ای دارم نه ازغصه هایم تلخی...همه چیزشیرین است...حالا که آمده ای دیگرغم جرات امدن سراغ من راندارد...دیگرتنهایی به لحظاتم هجوم نمی آورد...دیگراشک حصارچشمانم رانمی شکند...حالا که آمده ای همه جاسرسبزشد...ازقدوم تو بهارامدویلدایم سحرشد...جشن وپایکوبی درتمام لحظاتم درخانه ی قلبم برپاست...من چقدرمیخندم این روزها....من چقدربا تنهایی واشک غریبه ام این روزها...حرمت داردنام توراآوردن بگذاروضوی عشق بگیرم....بگو ازکدام کوچه عبورکرده ای تاخاکش  رابرای مهرسجده ام بردارم...؟؟؟به تقدس نگاهت سوگندتو انتهای پاکی یاس ها وانتهای درخشندگی ستاره هایی.....دوست دارم هایم راگوش فلک کرمیکند........دوستت دارم عشق من...

+ 2:30 بعد از ظهر ıl بانوی کوچک lı شنبه 7 اردیبهشت1392
بارانی نیست......
.دلم گرفته اماباران  بهاری تمام شده .مانده ام چگونه خالی کنم این همه بغض را؟؟؟؟؟؟؟توبگو چه کسی میتواندارام کندمرا؟؟؟بغضم رابرسرچه کسی خالی کنم؟؟؟؟؟؟جایی برای ماندن نیست....راهی هم برای رفتن نیست...چه کنم دراین بیغوله ی تاریک.........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بیاوازمرام وعشق برایم بگو درشب های تنهایی ...قصه ی لیلی ومجنون رابرایم زمزمه کن.....شیرین وفرهادرازنده کن.........
+ 10:4 قبل از ظهر ıl بانوی کوچک lı یکشنبه 1 اردیبهشت1392
امشب............
منم بانوی کوچک این جاده های بزرگ وطویل...بی صبرانه منتظرساعتی بودم که گذشت اما قرارنبودبادلهره باشد که بود....نمیدانم؟؟؟کجادنبال ردپایت بگردم تاسجده کنم به سویش..ناجی این فاصله ها بیاوبرای این دیداربردارقدم قدم فاصله ی بینمان را...شب سیاه چشمانم راروشن کن...بی تاب ترازهمیشه مینویسم .زیرابیشترازهمیشه نگرانم...لابه لا ی این نامه ها رااگربگردی حتما ردپای کوچه مان راپیداخواهی کرد..اگراشارتی کنی من به دنبالت می ایم باکوله باریاس های سپیدوارکیده هایی به مانندمن تنهاولاله عباسی های خشکیده...من به یک اشارت توتمام میشوم..امتحانش هم کنی حرفی نیست..ولی امشب مرادربیراهه ها مگذار..بیقراریم راثانیه ها نشانت خواهندداد...عقربه هابرایم دومیزنند تابه تو برسم بیاتابگویندبرایت ازاین بی خبر............

+ 12:29 بعد از ظهر ıl بانوی کوچک lı شنبه 31 فروردین1392
چیزی نمانده....
چیزی به امدن تونمانده..همین حوالی دلم هستی..تادقایق ازدلم وتعداددیگرازنبض هایم بگزردرسیده ای.....امااین دلشوره لعنتی که بجان من افتاده ..نمیدانم دیگرازکجاپیدایش شده؟؟؟؟.چرایش رانمیدانم اما ...دیوانه کننده است برای من نبودنت...این همه نبودنت رااین روزهای پرتکراربه رخم کشیده اند..میخواهم امدنت راهزارباربه رخشان بکشم...میخواهم فریادبزنم تاهمه بشنوندتوامدی وقولت یادت نرفت.و.. دیگرتیک وتاک ساعت زجرم نمیدهدبلکه ازامدنت بمن مژده میدهد...دیگرصبح هابرایم زشت نیست ...چیزی به پایان این مصیبت نامه نمانده...برایت میگویم ازغروب ههای بدون تو...وطلوع های درانتظارتو......بیا که دارم به انتهای زمستان میرسم..دارم بهاری میشوم آن هم بایک باران بهاری که تمام غباررااززمسن میشوید.بیاکه اینجامنتظرت هستم هنوزمثل روزهای اول........
+ 3:28 بعد از ظهر ıl بانوی کوچک lı چهارشنبه 28 فروردین1392
دوباره........

دوباره خلوت ویادتو..دوباره منو دلتنگی برای تو...مینویسم ومیخوانی...میگویم ومیدانی...دلم پرازابراست وچشمانم پرازباران....من ازدلم باباران چشمانم برایت مینویسم...مینویسم ازآخرین نامه هایی که بی توبودن راحرف خودکرده بود...مینویسم ازواژه هایی که باتوبودن آرزویشان بود...مینویسم از تو تادفترهایم خالی نماند ...مینویسم ازتو تادلم پرنماند...میترسم اگرننویسم درسکوتی محض بمیرم وهیچکس نخواندونشنودنانوشته های این دل تنهاراوتونفهمی سرود هرروزاین طپش ها را.....این پنجره ها به نشتنم کنارشان عادت کرده اند..آنهابیشترازمن بی تاب آمدنت هستند...این آسمان با چشمان منتظری که به اودوخته میشودانسی گرفته که هرشب اورامنتظرنگه میدارد.....دل تنگ من برای توتنگ است اما باتمام ابرهای عالم هم پرنیشود وباتمام باران های آسمان هم خالی نمیشود...آنقدرتنگ شده که دیگردنیایم نیزتنگ است...تو مثل سایه بامنی وقدمیکشی درخاطراتم ودرلحظه هایم...قدمیکشی درتنهایی ام وپررنگ میشوی درسکوتم...

بسکه درشب سفرکردم و یک یک شب هاراباکورسوی نورفانوس دنبالت گشته ام چشمانم به روزعادت ندار..بی تو روزی ندارم..سپیده صبح من طلوع نگاه توبرمن است...نسیم نمیوزدتاتوبیایی وسحرنمیشودتاتوبرسی...من هنوزدریلدای زمستانی مانده ام که مردمم جشنش رامیگیرندوبیدارمی مانند...من هنوزبیدارم تاسحرشودتاتوبیایی...

+ 10:24 بعد از ظهر ıl بانوی کوچک lı جمعه 23 فروردین1392
امشب....

تمام ستاره های آسمان درچشمانم لانه کرده اند.ستاره های سربی وعاشق....مهتاب ازآن بالا پایین آمده تادربرابرتو سجده کند...همچون یوسف که یازد ماه وستاره برایش سجده کردند من هم میخواهم یازده ماه وستاره رابرایت به ارمغان بیاورم تادربرابرتو سجده کنند....

میخواهم بانگاهم هفت بارطواف کنم به دورنگاهت....تمام این لحظات را به دارمیکشم تابرایت ازغصه هایم نگویندوتوناراحت شوی...دردهجران تورابه دار میکشم تافقط لحظه ی وصالت باقی بماند...سخت میگذردامامن نرم میگویم...درددارد امامن بی دردمیگویم....میخواهم ازاین دنیای پیله ای که به درو خودتنیده ام راهی بازکنم وپروانه شدن راباتواغاز کنم....قاصدکی باشم که خودرا به دست نسیم میسپاردونسیم مرابه پیش تومی آورد........تو راهرشب تکرارکنان مینویسم ومیخوانم...توراهرلحظه برخطوط سیاهی که برروی این سپیدی مینگارم ترسیم میکنم....توراهمچون تصویری میکنم وبرایت قصه میگویم...توراباهزارستاره که فرش راهت کرده ام درقلب خودم برتخت پادشاهی مینشانم...توراهرشب میان این واژه هاو این دلتنگی هامی یابم..توراهرشب میان این همه اشک وخیسی گونه وبغض خفه می یابم.....تمام اطلسی هاولاله عباسی هابرایت اشک میریزندوازدوری تومیگریند......کاش زودتربیای نه فقط بخاطر دل دلتنگ من بلکه بخاطرتمام یاس هایی که درانتظارت پرپرشدندوتمام شقایق هایی که خون شدند....

+ 2:23 بعد از ظهر ıl بانوی کوچک lı پنجشنبه 22 فروردین1392
مـَن ايـرآنـے ام ! (کپی)
 عشق

نآمـَم "عـَـربـے" اسـت ...

اتـومـُبيـلـَ ـم "ژآپـنـے"

تــرجيـعاً پـآرچــہ لـبآسـَ ـم فـآسـتـونـے "انـگـليـسے"

غــذآے مــورב عـَلآقــہ ام پـيـتـزآے "ايـتـآليـآيـے"

وَ عـآشــق سـريآل حـَريـ ـم سـلـطآن "تـركـے" هـَسـتـَ ـم ...

ايــن الـبـتــہ هـمــہ مـآجــرآ نيـســت ...


مـَن ايـرآنـے ام !

مـُعـتـَقــבَم "پـيـكـآن" خيـآنـَـت تـآريـخـے بـوבه اسـت ...

"آبـگـوشــت" غـَذآے عـَقـَب مـانـבه هـآسـت و

"فـَـرבيـن" هـَ ـم هـنـَر پيــشـہ آبـگـوشـتـے ...

عـاشـق "ژآن وآلژآن" "بيـنـوآيآن" "ويـكـتور هـوگـو" هـَسـتـم ...

وَ شـآهـنآمـہ ... پـבَرَم يـكـے בآشـت ، نـمـے בآنـَ ـم چـہ شـב ...


مـَن ايـرآنـے ام ! فـَבآيـے امـآم حـسـيـن ...

نآ آشـنآ بآ "بآبـَك خـرم בيـن"

نـآم בخـتـَرَم "زهــرآ" بـہ احـتــرآم "فـآطـمـہ زهــرآ "

وَ عـآشـق "جـنيـفـر لـوپـز"


امـآ ... مـَن ايـرآنـے ام !! 

בآسـتآن يـڪ בخـتـَر ايـرآنـے

افـتـخآر پـבَرَم پـَرבه مـيان پآهآے مـَن اسـت ...!

افـتـخآر بـَرآבَرَم طـَرز لـبآس پـوشـيـבَن مـَن اسـت ... !

ايـن تآزه اوَل בآسـتآن يـڪ בخـتـَر ايـرآنـيـست ...!

پـسـَرهـآ ازم سـڪـس مـے פֿــوآهـَنـב ...

جـآلـب اسـت آפֿــَرش مـے گـويـَنـב تـو فـآحـشــہ اي ...

چــون قـَبـلا سـڪـس بآ בيـگـَرے בآشــتَــے ...!

ايـنـجآ مـوے بـلـونـב و اسـتـפֿــوآنــے رآ فـآحـشـگـے مـے בآنـَـنـב ...

ايـنـجآ هـَمـہ چيــز
عـَجيـب اسـت ...

روزے كـہ خـآنـہ خـآلـے بـآشـَב تــو فـرشـتــہ اے هـَستــے كـہ بـَر آنـآن

نـآزل شـבے وَ روزے كـہ سـيـر بـآشـَنـב فـآحـشــہ ...

ڪآفيـسـت مـُنـتـَظـر كـسے بآشـے ڪنآر خـيآبـآن ...

اوَلـش مـآشيـن هآ قـَطـآر مــے شـَوَنــב ...

مـوقـعـے كـہ جـَوآبـشآن رآ نـمے בهـے و سـَوآر نمــے شـَوے

בشـنآم هـآ شـروع مــے شـَوَنــב مـآنـَنـב بـآرآن בے مـآه ...


בخـتـَر ايـرآنـے ايـنـگونــہ اسـت ...

نـصـفـہ مــے نويـسـَمـَ ـش بـَرآيـَت ... !

تـَنـَ ـم בآره مــے لـرزه ...

تــو ايــن هـَوآے هـَرزه ...

گـآهـے نـَבآشـتـَن בل ...

بـہ בآشـتـَنـش مــے ارزه ...

 

نـوشـتــہ بـوב "ذهـن تــو مـَريـض اسـت" ...

نـہ رَفـيـق بـيآ ذهـن مـَريـض رآ بـَرآيـَت مـَعـنـے كـُنـَ ـم ...

ذهـن مـَريـض آنيـسـت كہ بـہ بـَهـآنـہ جـآ نـَبـوבَن בَر مـتــرو و اتـوبـوس

خـوבَش رآ بـہ زَن هـآ مــے مـآلـَد ...

ذهـن مـَريـض آنيـسـت كہ وَقـتـے בخـتـَرے كـنآر خـيآبـآن בَر انـتـظآر


تـآكـسـے اسـت قيـمـَت مــے پـُرسـَב ...

ذهـن مـَريـض آنيـسـت كہ تـآ مـوے بـلـونـב و اسـتـפֿــوآنــے

مـے بـيـنـَב فـآحـشــہ مــے نـآمـَنـב ...

ذهـن مـَريـض آنيـسـت كہ شيـطـَنـَت خـآص בخـتــرآن رآ

فـآحـشــگرے مــے בآنـَنـב ...

ذهـن مـَريـض آنيـسـت كہ كـوچـَكـتـَريـن لـَبـخـَنـב زَن رآ

پيــشـنـَهـآב سـڪـس مــے בآنـَنـב ...

ذهـن مـَريـض آنيـسـت كہ مـَرבآن بـآ בيـבَن בخـتــرے بـآ

رژ قــرمــز و سـآپــورت ارضـآ مــے شـَوَنــב ...

ايـنجـآ مـَرב هـآيـَش از كـَمـبـوב هـَمـہ رآ فـآحـشــہ مــے בآنـَنـב ...

جــز مـآבر و خــوآهــر خـويـش ...

 

زنــے رآ בيـבَم كــہ بـرآے سـيـرے شـكـَمـَش ...

تـَنـَش رآ مــے فـروخـت ...!!

مـَرבے رآ هـَ ـم בيـבَم كــہ بـرآے سـيـرے شـَهـوَتـَش ...

از شـكـَم فـَرزَنـבآنـَش ميــزَב ...

خـــــבآيـآ ...!!!

شـَهـوَت سـَرآيے شـבه בنـيآيـَت ...

فيـلـتـرش نمے كـنـے ؟!

 

پـشـت چــرآغ قـرمـزے زَنـے گـل مے فـروخـت ...

وَلـے كـسے حـَوآسـَش بـہ
گـل نـَبـوב ...!

پـشـت چــرآغ قـرمـز بـَعـבے زَنـے تـَن مے فـروخـت ...

كـسے حـَوآسـَش بـہ چــرآغ نـَبـوב ...!!

+ 9:20 بعد از ظهر ıl بانوی کوچک lı سه شنبه 20 فروردین1392
بی تو.....

ببین بی توکنج این اتاق تاریک چه دردی میکشم ازسوزتنهایی..........

 
+ 2:33 بعد از ظهر ıl بانوی کوچک lı سه شنبه 20 فروردین1392
دراین روزها.......

دراین روزهای بی توبودن به افتابگردانی می مانم که دنبال افتاب عاشقش میگردد.همانی که اورااسیرنگاهش کرده بود.رویای بودنت درخیالم انچنا زنده اس که گاه بااینهمه فاصله درست روبرویم قرارمیگیری.وبمن لبخندمیزنی.شعرکلامم امیخته شده باکلماتی که<<تو>> میان انهاحضوری پررنگ دارد.

نمیدانم؟دیگرنمیدانم چندروزست که رفته ای؟آخرحسابش ازانگشتان دستانم وحتی ازانگشتانی که ازمردم گدایی کرده بودم هم بیشترشده است. شایدبه پای تمام قطره اشکهایی که هرروز وهرشب برایت میریزم برسد....لیلی چشمانم بیقرارترازهمیشه به دنبال تومیگردد...

صبحدمان شنیده ام که چلچله ها ازامدنت مژده می دادند به یاس های خانه وقاصدک ها پیغام امدنت رادرهرکوه ودشت فریادمیزدند...

میدانی این روزها روزگاربرتنم بدجورتازیانه میزندومن به اوگفته ام تو که بیایی برایت خواهم گفت وجای تازیانه هایش رابه تونشان خواهم داد.......

تو برایم آشناترین بودی اما حیف که تمام خاطراتمان رادرکوله بارت گذاشتی ودریک غروب سردودلگیررفتی ومن ازهمان روزتاکنون منتظرت مانده ام باچشمانی که یتیم ندیدنت است.......

شایدازهمان دوردست هانگاهت مرامینگرد؟شایدفریادگلوی خفه ام رااززبان نگاهم شنیده ای؟شایدپروازدلم رابرای مرگ زودرسی که ازدوری تو به وجودآمده دیده ای؟شایددرگذرازثانیه های کوچه ی غربت لختی تآمل کرده ای وبه یادمن افتاده ای؟

نمیدانم تاکجاباید نبض نفس هایم زنده بماندتاتوبیایی؟تاکجابایدطپش قلبم بردیوارش بکوبد تاتوبیایی؟تاکجابایدنگاهم فرش جاده ی ناهموارزندگی شودتاتوبیایی؟تاکجاباید سوی چشمانم جلورود تاتوبیایی؟

درمیان حدقه ی چشمانت یک حسرت تبداراست که بامن ازبلوغ یک احساس سخن میگوید. بلوغی که روحم رابزرگ کرده ومرابه اوج شکوفایی رسانده.بلوغی که شکل ناپخته ی قلب واحساسم راپخته واماده ی فداشدن کردو

نذرکرده ام تک تک سلول هایم راوبندبندوجودم را.....نذرکرده ام هرنبض وهرتپش قلبم را..نذرآمدنت کرده ام.

درنبودنت باعشقت رشدکردم ورورزبه روز بزرگ وبزرگترشدهام.حالا زیباوخرامان می آیم تاگرمای عشقی راکه دروجودم داری به دستانت بسپارم.

میدانم بالاخره یک روز حتی درتابوت مرگ اماروزی احساس تورافتح خواهم کرد.میدانم سردی وجودت رابه آتش خواهم کشید وتاان روزسکوت میکنم ومنتظرت می مانم. این روح عصیان زده سوخته ترازآن است که خامی پیشه کند یادگرفته است پخته رفتارکند.......

+ 10:8 قبل از ظهر ıl بانوی کوچک lı سه شنبه 20 فروردین1392
این روزها.....
این روزها عاشقانه ترازگذشته برایت میگریم...ولیلی واترترازلیلی برایت عاشقی میکنم...این روزهادیگرچون لیلی نیستم بلکه همچون مجنون برایت قصه میگویم ودرخیالم خیالت رامیپزستم برایت نفس میکشم وبه عشقت سجده مکینم این روزها ارام شده ام ازبیقراری های یادارام شده ام..دیگر خوگرفته ام ....دیگرانس گرفته ام..دیگرارام گریه میکنم..دیگرارام ناله میکنم اماعاشقترازهمیشه وعاشقتراگذشته........میدانم می ایی وتمام میشوداین دوری ...ارزویم اینست امدی شرمنده ی چشمانت نباشم ...منتظرت هستم عاشقترلیل وبیقرارترازشیرین......
+ 4:3 بعد از ظهر ıl بانوی کوچک lı دوشنبه 19 فروردین1392
مــن ازتــبــار لــیــلــی ام.....
برایت هرشب قصه میگویم ...قصه ی دختران عاشق وپسران مجنون پیشه...برایت هرشب لالایی میخوانم تاخوابت ببرد...صبح بیدارت میکنم وباتو تاشب حرف میزنم..باتومیخندم ..باتو میگریم...باتو راه میروم...باتو نفس میکشم...بدون تو لحظه ای سرنمیشود..باتو تمام لحظه هایم پرمیشود...چشم هایم چشمه ی اشک است..من هرروز بایادت اینگونه زندگی میکنم..وقتی آمدی ازاوبپرس به تو خواهدگفت همان لیلی عاشق پیشه ای که بودم هستم..دوریت عاشقترم کرد ولی فراموشی نگرفتم...بادرددوریت خو نگرفتم..بیقرارت شدم اما قرارم فقط تو شدی..من ازتبارلیل ام..ازتبارشیرین..من همچون لیل دیوانه وهمچون شیرین ازخودبیخودشده ام ازعشق تو.....حالا من منتظرم تاتوبیای ببینی که من فقط باقرارتوقراروآرام میگیرم.عاشقانه دخترکی لیلی خو منتظرت می ماند تابیای ازهمان جاده ای که رفتی.... 
+ 10:5 بعد از ظهر ıl بانوی کوچک lı شنبه 17 فروردین1392
بیا.......
بامن چه میکند این درداستخوان سوزی که برایم ارمغان آورده ای؟؟؟؟؟؟؟میسوزم ودم برنمی آورم...برایت قصه ها میگویم ازعاشقی..برایت شعرهامیخوانم ازفروغ وامیدسهراب رابرایت تداعی میکنم...من نه قصه گوبودم ونه شاعر..اماحالا فروغ ازمن میپرسد چگونه شعربگوید؟؟؟
ومن برای او ازتومیگویم.. دلم که گرفت بااشکهایم برایت سازی مینوازم..سازدوری وغصه راخوب یادگرفته ام...برایت که میخواندم توام اشک میریختی....هرشب همچون روح آشفته ای میگردم درخواب هادنبال تو...پریشان حال وآشفته میکوبم درهرقلب غریبه ای راتاشایدنشانی ازتوبگیرم...مینویسم نامه ها ومیفرستم به همان ناکجاآبادی که هستی امانمیدانم به دستت میرسندیانه؟؟؟شعرهایم همه پربغض اند ونامه هایم خیس اشک..اگررسیدند دستت مراقب باش سیل اشکهایم خانه خرابت نکند...نه دستی برای گرفتن دارم وقلبی برای تپیدن...نمیدانم کجای دورگردون نشسته ام؟؟؟نمیدانم قصه ام ازکجاشروع شد وبه کجامیخواهدخاتمه یابد؟؟؟دراین عرصه ی تاریک تنهادرانتظاریکی که هست ونیست ....یکی که غریبه ی آشناست..یکی که مثل نسیم می ماند امانسیم نیست..مانده ام تنها...بیخبرازغبارسهمگینی که درراه است...بیخبرازباران سیل آسایی که می آید...بیخبرازطوفان حوادث..منتظرم.چشمانم رابه به روبرودوخته ام...گاه گاهی ازسربیکسی میخندم وازروی دلواپسی حرفی میزنم ..میشکنم ولی بی صدا...تاامدنت صدایم درنخوهدآمد...بیاکه باامدنت لبهایم بازخواهندشد برای گفتن ازتمام شب هایی که نبودی امابودی...نگفتی اماشنیدی...بیاکه آمدنت همان طوفان زندگی من است...که سیل باران راازچشمانم فرودمی آرد...بیاکه من هنوزدرسرمای زمستان درجاده ی تاریک تنهامنتظرم.بیا.......

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

+ 12:3 بعد از ظهر ıl بانوی کوچک lı جمعه 16 فروردین1392
زن چیست؟؟؟؟
این پست مال خودم نیست ..... لطفا"نظریادتون نره....

من زنم... باید باکره باشى، باید پاک باشى! براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند ! چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است، سنت است ، دین است قانون و سنت را میدانى مردان ساخته اند اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا و گاهى فکر میکنى شاید خدا را نیز مردان ساخته اند!! من زنم ... با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی تمام حرف هایت عوض میشود دردم می آید نمی فهمی تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است حیف که ناموس برای تو .... است نه تفکر حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است من محتاج درک شدن نیستم / دردم می آید خر فرض شوم دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری و هر بار که آزادیم را محدود میکنی میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است نسل تو هم که اصلا مسول خرابی هایش نبود میدانی ؟ دلم از مادر هایمان میگیرد بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند نه ...خیانت هم شهامت میخواست ... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت جایش النگو داد ... مادرم از خدا میترسد ... ا ز لقمه ی حرام میترسد ... از همه چیز میترسد تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است دردم می آید ... این را هم بخوانی میگویی اغراق است ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی بازش کتک میخورد باز هم همین را میگویی ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟ دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ... و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند .... مادرت اگر روزی جرات پیدا کرد ازش بپرس از س.ک.س با پدر راضی بود ؟؟؟ بیچاره سرخ می شود ... و جوابش را ... باور کن به خودش هم نمی دهد ........... دردم می آید از این همه بی کسی دردم می آید "سیمین دانشور"

+ 9:52 قبل از ظهر ıl بانوی کوچک lı جمعه 16 فروردین1392
بــــــــــــــبـــــــــیــــــــن.........

ببین هنوزمنتظرم...........؟؟؟!!!!

منتظربرگشتنت........

+ 7:32 بعد از ظهر ıl بانوی کوچک lı چهارشنبه 14 فروردین1392
دوست دارم.........

+ 7:15 بعد از ظهر ıl بانوی کوچک lı چهارشنبه 14 فروردین1392
میان همه........

میان همه آدم میان همه احساس تمام قلب من مال کسی شده که به اندازه ی دریاهاازمن درواست وبه فاصله ی نیلی آسمان

بینمان فاصله هست...

گاهی به آمسن خیره میشوم زیراتنهانقطه مشترکی که حالا بینمان می باشد همین آسمان لاجوردی وزیباست...به ابرهایی که

ازسمت من به سمت تومی آیند خیره میشوم وبا تمام وجود حسادت میکنم...به ستاره هایی که بادیدنت بمن فخرمیفروشند

میگویم من اورادرقلبم دارم اما شمانه.....

بی گمانم فاصله ها رابایدطی کزداما من نه قایق دارم ونه بالی برای پرواز...شایدم مثل سهراب قایقی بایدساخت ...باید انداخت به آب...

یا شایدمثل پروانه بایدپیله رابتنم دورخودم تاکه پروانه شوم بعدپروازکنم..........تو بگو میشود؟؟؟؟؟

این عشق که هروروزبیشترمیشود..نمیدانم ابتایش چه بود؟؟؟نمیدانم انتهالیش چیست؟؟؟امانه... انتهایی ندارد...مرزی برای

دوستد اشتن تو که پادشاه قلب منی وجودندارد...

فاتح سزاواروجودمن که بایدباتمام احترامات وتعظیم این وجودواین قلب ناچیزراتقدیم تو پادشاه مقدس کنم....همچون قهرانان جنگ که

غنیمت میبرندبعدازجنگ...

امااین بارجنگی نبودتوانقدربزرگ وباشکوه بودی که من فقظ تونستم به عظمت تو سجده کنم وسپس تمام این

روح عصیان زده واین قلب تپنده واین وجودناچیز رابرایت ارمغان بیاورم...

من چیزی نبودونیستم ...اماحالا باداشتن عشق توهمه چیز هستم...عشق تو مرا همچون

فرشتگان پاک وبی آلایش کرد ومن همچون ققنوس خود خاکسترشدم تاقلب جدیدی

سرشارازعشق تو به وجودبیاید وبه پروازدبیاید.....عشق مهربان من برایت تمام آسمان راهدیه میکنم..

.و مهتاب رابه خاک مینشانم برای سجده..

+ 12:3 بعد از ظهر ıl بانوی کوچک lı چهارشنبه 14 فروردین1392