گلویم سرب میخوردتافریادش گوش فلک راکرنکند..........


پـــَــــــــــــســـــــــتـــــِــــــــ ثـــَــــــآبــــــِـــــتــــــــــ....

بـآز آمــבمــ..
بـﮧ جـآيــے ڪـﮧ تعلـقــ בآرمــ..
بـﮧ يـڪ اتـآقــ سيـآه ، پـر از פـرفـ ـهـآے לּــآگفتــﮧ
פֿـلـوتــ مـלּ و سيــگـ ـــآرمــ...
בوبـآره مـےלּـويسمــ از פـرفـ ـهـآيــے ڪـﮧ وآهمـﮧ בآرمــ..
يـڪ בلــ پـر از رويـآـهـآے وآهـــے..
ايـלּ بـآر تـלּـهــآتــر از هميـشــﮧ...

 ----------------------

تمام مطالب این وبلاگ بجزاین پست بالا

متعلق بخودمه وصرفاً

دل نوشته اس...

 

+ 9:47 بعد از ظهر ıl بانوی کوچک lı جمعه 5 آبان1391
خسته ام..........
عکس و شعر عاشقانه, تصاویر شعر, عکس و شعر, کاغذ دیواری, کارت پستال

+ 4:8 بعد از ظهر ıl بانوی کوچک lı دوشنبه 29 اردیبهشت1393
حضورعزیزان
اینهمه حنجره هایی که سکوت کرده وپشت دیوارهایی ازجنس سنگ اسیرند...حنجره هایی که منتظراوای زیبایی برای رهایی ازاین تلاطم عصیان واردردورنج هستند...وبغض هایی که گلوگیرند...واشکهایی که هرشب ازجشم سقف اتاق من میچکندونگاهی که بی پلک زدنی منتظردستهایی ازجنس صداقت ومحبت است ...من کجای تنهایی اسیرم که هیچ روزنه ای برای رهایی نیست؟؟کجایندانانی که خداافریدونامشان راادم نهاد؟؟؟؟خدایا اینهمه عصیان من گناه است یابیقراری؟؟فقط اویی که حالا فهمیدم عاشقانه بیقرارمن است ودرپس صبرستودنیش امیدوارنه منتظرمن است...

درددارد دردت رانفهمیدن........

+ 12:29 بعد از ظهر ıl بانوی کوچک lı شنبه 27 اردیبهشت1393
شعرخودمه برای روزپدر
پــدر

 

مـــعـــجــزه ی دســتــان خــدا

هستی

 هــجــای کــوتــاه نــام تــوســتــ

 وقــتــی آســمــان بــهـ دســتــان تــوتــکــیــه کــرد........

 

--------------

پوست افتاب سوخته اش

شرم خورشیدبالاآمد

پینه هایی که پوست انداخته اند

وسکوتی که درددارد

ازغم روزگارماحتی

کمرخورشیدهم خم شده است

 وای هیهات ازان باری

 که بدوش پدرم افتاده است

گرچه اوکوه صبربوداما

کوه هم ازشرم سرخم کرده است

زیرباررنج زندگی اش

 باردیگرکم اورده است...

                                  "روزپـــــــدرمــــبــــآرکـــــ..."

+ 9:53 قبل از ظهر ıl بانوی کوچک lı شنبه 20 اردیبهشت1393
13/2/1393
ازپشت پنجره به خودم خیره میشوم

من محکومم به تاابداشک ریختن

ای آوارحرفهای مردم

 ویرانه های دلم عصابدست راه میروند

من متنفرم ازسکوت پنجره ها

وقتی قایم شدند پشت دیوارها

من بجای پنجره هاازپشت تمام دیوارها

به خودم خیره میشوم..........

+ 9:59 قبل از ظهر ıl بانوی کوچک lı سه شنبه 16 اردیبهشت1393
حرف من....
مرداب شده ایم..........دیگرماه هم درقلبمان نقش نمی بندد.........

 

تنهالبهای دردبرتن من بوسه میزنند.......

 

مرگ...ابستن ارزوهای من........

 

ابرهادیوانه وارسربهم میکوبند....ایینه شکست....

+ 9:25 قبل از ظهر ıl بانوی کوچک lı شنبه 16 فروردین1393
سال جدید.....
سال نو مبارک....این راچرامیگویم نمیدانم؟؟؟؟؟؟؟ سال نویی که من کهنه ترازهمیشه امده ام...خسته ترازسال قبل...دلزده ترازروزاول...نمیدانم انگارمراازمن کم کرده اند؟؟یاازدنیا؟؟؟؟کاش اینهمه تفریق درخوشی نبود.... کاش لبخندهایم راجمع میکردند اماحیف که تمام  غصه هایم به توان رسیده...وبازمن بایدتلخ ترازهمیشه بخندم ونگریم و بگویم سال نومبارک......برای ماکه مبارک نبود....هرچنددردمن دردهمیشه ی من است...شایدکسی ازکوچه های سیاه زندگی من عبورنکرده باشدامامن جزاین قلم سیاه برای نوشتن هیچ ندارم...هرچندباقلم رنگی هم بایدسیاه بنویسم....بغض کرده ام کسی نمیداند...به گمانم بغضم هم بغض کرده وگریه میکندازحنجره ام صدای گریه می اید....شایدبگوییدبس است اینقدرتلخ نوشتن امانمیشود..کامم تلخ است ..تلخ ترازتمام قهوهای تلخی که خورده ام......خسته ام..خستهام ازاینکه انگارهرچه سنگ هست به سرمن میکوبد انگارکه تمام  سنگهامرابرای کوبیدن نشانه گرفته اند.....تمام عصیان ابرهابخاطربغض من است...شاید در من فقط سکوت غوغامیکندامادیوارهمین سکوت شکست حنجره ی تمام ابرهای آسمان را.....خدایا ...ادامه نمیدهم فقط برای تو.....
+ 9:19 قبل از ظهر ıl بانوی کوچک lı شنبه 16 فروردین1393
نــــــــام مــــــــن.........
این روزهاحس میکنم منقرض شده ام ازیادتمام آنانی که مرابانام میخواندند......

 انگارکه مراخواب زمستانی ربوده....

وهیچکس صدایم نمیکندتابیدارشوم...

کرخت شده ام ازسرمای این اتاق....

اتاقی خالی ازنوروگرما..

نمیدانم هنوزنام من برلبهای کسی آشناهست؟؟؟ شاید نه؟؟؟...........شاید.........شایدمرده ام.....

دیگرهوای نوشتن ندارم...

شعرهم نمی گویم....

قلم دردستانم نمی چرخد....

 چه کسی نام شاعربمن نهاد؟؟؟؟

شایدوقتی نامی نداشتم این نام راانتخاب کردم؟؟؟

 صدای استخوان هایم رامیشنوم....

هنوزاین سوال درسرمن جان دارد.... آیاکسی بازهم مرابه نام

میخواند؟؟؟؟؟؟

+ 11:54 قبل از ظهر ıl بانوی کوچک lı سه شنبه 20 اسفند1392
بعدازمدتها...........
دلم گرفته...درست مثل هوای دردآورپاییز....کجای این روزهایی که

بمانندطومارمیگذرندپنهان کرده اندلبخندهای من را؟؟؟کدام ساعت پرازدردی

اینگونه شادی راازوجودمن ربوده؟چه کسی اینقدرتلخ غم رابه چهره ام

نقاشی کرده؟کاش ساعتهای دردناک من همانندطوفان میگذشت امادریغ که

این دیرپوینده هاهمچون طوماری اززهرماربخوردم میروندبی آنکه خودبخواهم

ومرادرگردبادترس واشک ودرداسیردست خودکرده اند...بی شک من

مانندپروانه ایی که بالهایش راگرفته انددردستان پرازقدرت غم اسیرمانده

ام...این شب تمام نمیشود؟؟؟؟کاش یکی جواب مرامیداد؟؟؟؟؟؟؟؟

+ 11:53 قبل از ظهر ıl بانوی کوچک lı دوشنبه 12 اسفند1392
م----ن..........
مــــــ ـانـــــــنـــ ــــد نـــــ ـــــان بـــــــیـــ ـــــاتـــــی شــ ـــده امـ

در ایـــ ـــن ســـ ـــرمــ ــــای تـــ ـــنـــهـــ ــایـــ ـــی

ازگــــــلــــــ ـــــوی هـــــیــــچــــــ ـکــــس پـــــایــــ ـــیــــــن نــ ـــم رومـ

+ 2:1 بعد از ظهر ıl بانوی کوچک lı سه شنبه 6 اسفند1392