روزگار

روزگاربرمن روانساخت تابگویم ازحرف ها که بغض مانده درگلو........

ای.......

ای تنهابهانه برای نفس کشیدنم،ای تنها دلیل برای کنارامدن باغم نبودنت،اسمان آبی زیبا نیست کاش میشدرنگ چشمان تورابه آسمان زدتازیباشود،تاهمیشه چشمانت راببینم،کاش میشدعطردستانت رادرهواپراکندتادرهوای عطرتو تنفس کنم،ای بهانه ی لبخندهایم وای دلیل اشکهایم،عاشقانه میمانم وعارفانه می خوانم: زیباترین نام وزیباترین عشق: دوستت دارم.........

چه کنم؟؟؟؟؟؟؟

مرادردیست که درمانش فقط مرگ است.....

عذابی هست درمرگم که درمانش فقط امتداد نفس کشیدنم است.....

شمابگویید.من چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برای امروزحرف زیاددارم اما حیف که جای این حرفهافقط دردلم است....کجایی تابخوانی دست نوشته های پرازرمزورازم را؟؟؟؟کجایی تابرداری غبارتنهایی راازاین نوشته ها؟؟؟؟ازچه بگویم؟؟؟که ادمها دلم راشکستند...ازکه بگویم که روزگاربرزمینم زد....دلم که میگیرد اه میکشندتمام نوشته هایم.....خسته ام حتی ازنوشتن...کاش جای فریادداشتم...جای اینکه بپرسم :خدایا چرا؟؟؟؟؟؟

خدایاچندمیگیری منوببری؟؟؟؟؟؟؟؟

یادش بخیر..........

نیازمن...دلیل بودنم....امدی مرادربیکرانه های ثانیه های باتوبودن رهاکردی...اغوشت که بازشدبرای انانی که من وتو دوستشان داریم...دنیا خندید..دیدی ثانیه هایی که لبخندمن وتو یکی شده بودچه زیبابوداسمان وزمین؟؟؟؟؟ هرچندفاصله ی بینمان زیاداست امامن تمام این فاصله راباجشمان توژرکرده ام..دلتنگ نباش دل من..........که همیشه وهمه جاکنارت هستم...درست کنارقلب بزرگ ومهربانت.......