چیزی نمانده....
دوباره........
دوباره خلوت ویادتو..دوباره منو دلتنگی برای تو...مینویسم ومیخوانی...میگویم ومیدانی...دلم پرازابراست وچشمانم پرازباران....من ازدلم باباران چشمانم برایت مینویسم...مینویسم ازآخرین نامه هایی که بی توبودن راحرف خودکرده بود...مینویسم ازواژه هایی که باتوبودن آرزویشان بود...مینویسم از تو تادفترهایم خالی نماند ...مینویسم ازتو تادلم پرنماند...میترسم اگرننویسم درسکوتی محض بمیرم وهیچکس نخواندونشنودنانوشته های این دل تنهاراوتونفهمی سرود هرروزاین طپش ها را.....این پنجره ها به نشتنم کنارشان عادت کرده اند..آنهابیشترازمن بی تاب آمدنت هستند...این آسمان با چشمان منتظری که به اودوخته میشودانسی گرفته که هرشب اورامنتظرنگه میدارد.....دل تنگ من برای توتنگ است اما باتمام ابرهای عالم هم پرنیشود وباتمام باران های آسمان هم خالی نمیشود...آنقدرتنگ شده که دیگردنیایم نیزتنگ است...تو مثل سایه بامنی وقدمیکشی درخاطراتم ودرلحظه هایم...قدمیکشی درتنهایی ام وپررنگ میشوی درسکوتم...
بسکه درشب سفرکردم و یک یک شب هاراباکورسوی نورفانوس دنبالت گشته ام چشمانم به روزعادت ندار..بی تو روزی ندارم..سپیده صبح من طلوع نگاه توبرمن است...نسیم نمیوزدتاتوبیایی وسحرنمیشودتاتوبرسی...من هنوزدریلدای زمستانی مانده ام که مردمم جشنش رامیگیرندوبیدارمی مانند...من هنوزبیدارم تاسحرشودتاتوبیایی...
امشب....
تمام ستاره های آسمان درچشمانم لانه کرده اند.ستاره های سربی وعاشق....مهتاب ازآن بالا پایین آمده تادربرابرتو سجده کند...همچون یوسف که یازد ماه وستاره برایش سجده کردند من هم میخواهم یازده ماه وستاره رابرایت به ارمغان بیاورم تادربرابرتو سجده کنند....
میخواهم بانگاهم هفت بارطواف کنم به دورنگاهت....تمام این لحظات را به دارمیکشم تابرایت ازغصه هایم نگویندوتوناراحت شوی...دردهجران تورابه دار میکشم تافقط لحظه ی وصالت باقی بماند...سخت میگذردامامن نرم میگویم...درددارد امامن بی دردمیگویم....میخواهم ازاین دنیای پیله ای که به درو خودتنیده ام راهی بازکنم وپروانه شدن راباتواغاز کنم....قاصدکی باشم که خودرا به دست نسیم میسپاردونسیم مرابه پیش تومی آورد........تو راهرشب تکرارکنان مینویسم ومیخوانم...توراهرلحظه برخطوط سیاهی که برروی این سپیدی مینگارم ترسیم میکنم....توراهمچون تصویری میکنم وبرایت قصه میگویم...توراباهزارستاره که فرش راهت کرده ام درقلب خودم برتخت پادشاهی مینشانم...توراهرشب میان این واژه هاو این دلتنگی هامی یابم..توراهرشب میان این همه اشک وخیسی گونه وبغض خفه می یابم.....تمام اطلسی هاولاله عباسی هابرایت اشک میریزندوازدوری تومیگریند......کاش زودتربیای نه فقط بخاطر دل دلتنگ من بلکه بخاطرتمام یاس هایی که درانتظارت پرپرشدندوتمام شقایق هایی که خون شدند....
مـَن ايـرآنـے ام ! (کپی)
نآمـَم "عـَـربـے" اسـت ... امـآ ... مـَن ايـرآنـے ام !!
اتـومـُبيـلـَ ـم "ژآپـنـے"
تــرجيـعاً پـآرچــہ لـبآسـَ ـم فـآسـتـونـے "انـگـليـسے"
غــذآے مــورב عـَلآقــہ ام پـيـتـزآے "ايـتـآليـآيـے"
وَ عـآشــق سـريآل حـَريـ ـم سـلـطآن "تـركـے" هـَسـتـَ ـم ...
ايــن الـبـتــہ هـمــہ مـآجــرآ نيـســت ...
مـَن ايـرآنـے ام !
مـُعـتـَقــבَم "پـيـكـآن" خيـآنـَـت تـآريـخـے بـوבه اسـت ...
"آبـگـوشــت" غـَذآے عـَقـَب مـانـבه هـآسـت و
"فـَـرבيـن" هـَ ـم هـنـَر پيــشـہ آبـگـوشـتـے ...
عـاشـق "ژآن وآلژآن" "بيـنـوآيآن" "ويـكـتور هـوگـو" هـَسـتـم ...
وَ شـآهـنآمـہ ... پـבَرَم يـكـے בآشـت ، نـمـے בآنـَ ـم چـہ شـב ...
مـَن ايـرآنـے ام ! فـَבآيـے امـآم حـسـيـن ...
نآ آشـنآ بآ "بآبـَك خـرم בيـن"
نـآم בخـتـَرَم "زهــرآ" بـہ احـتــرآم "فـآطـمـہ زهــرآ "
وَ عـآشـق "جـنيـفـر لـوپـز"
בآسـتآن يـڪ בخـتـَر ايـرآنـے
افـتـخآر پـבَرَم پـَرבه مـيان پآهآے مـَن اسـت ...!
افـتـخآر بـَرآבَرَم طـَرز لـبآس پـوشـيـבَن مـَن اسـت ... !
ايـن تآزه اوَل בآسـتآن يـڪ בخـتـَر ايـرآنـيـست ...!
پـسـَرهـآ ازم سـڪـس مـے פֿــوآهـَنـב ...
جـآلـب اسـت آפֿــَرش مـے گـويـَنـב تـو فـآحـشــہ اي ...
چــون قـَبـلا سـڪـس بآ בيـگـَرے בآشــتَــے ...!
ايـنـجآ مـوے بـلـونـב و اسـتـפֿــوآنــے رآ فـآحـشـگـے مـے בآنـَـنـב ...
ايـنـجآ هـَمـہ چيــز عـَجيـب اسـت ...
روزے كـہ خـآنـہ خـآلـے بـآشـَב تــو فـرشـتــہ اے هـَستــے كـہ بـَر آنـآن
نـآزل شـבے وَ روزے كـہ سـيـر بـآشـَنـב فـآحـشــہ ...
ڪآفيـسـت مـُنـتـَظـر كـسے بآشـے ڪنآر خـيآبـآن ...
اوَلـش مـآشيـن هآ قـَطـآر مــے شـَوَنــב ...
مـوقـعـے كـہ جـَوآبـشآن رآ نـمے בهـے و سـَوآر نمــے شـَوے
בشـنآم هـآ شـروع مــے شـَوَنــב مـآنـَنـב بـآرآن בے مـآه ...
בخـتـَر ايـرآنـے ايـنـگونــہ اسـت ...
نـصـفـہ مــے نويـسـَمـَ ـش بـَرآيـَت ... !
تــو ايــن هـَوآے
گـآهـے نـَבآشـتـَن בل ...
بـہ בآشـتـَنـش مــے ارزه ...
نـہ رَفـيـق بـيآ ذهـن مـَريـض رآ بـَرآيـَت مـَعـنـے كـُنـَ ـم ...
ذهـن مـَريـض آنيـسـت كہ بـہ بـَهـآنـہ جـآ نـَبـوבَن בَر مـتــرو و اتـوبـوس
خـوבَش رآ بـہ زَن هـآ مــے مـآلـَد ...
ذهـن مـَريـض آنيـسـت كہ وَقـتـے בخـتـَرے كـنآر خـيآبـآن בَر انـتـظآر
تـآكـسـے اسـت
ذهـن مـَريـض آنيـسـت كہ تـآ مـوے بـلـونـב و اسـتـפֿــوآنــے
مـے بـيـنـَב
ذهـن مـَريـض آنيـسـت كہ شيـطـَنـَت خـآص בخـتــرآن رآ
ذهـن مـَريـض آنيـسـت كہ كـوچـَكـتـَريـن لـَبـخـَنـב زَن رآ
پيــشـنـَهـآב
ذهـن مـَريـض آنيـسـت كہ مـَرבآن بـآ בيـבَن בخـتــرے بـآ
رژ قــرمــز و سـآپــورت
ايـنجـآ مـَرב هـآيـَش از كـَمـبـوב هـَمـہ رآ
جــز مـآבر و خــوآهــر خـويـش ...
مـَرבے رآ هـَ ـم בيـבَم كــہ بـرآے سـيـرے
از شـكـَم فـَرزَنـבآنـَش ميــزَב ...
خـــــבآيـآ ...!!!
فيـلـتـرش نمے كـنـے ؟!
پـشـت چــرآغ قـرمـزے زَنـے گـل مے فـروخـت ...
وَلـے كـسے حـَوآسـَش بـہ گـل نـَبـوב ...!
پـشـت چــرآغ قـرمـز بـَعـבے زَنـے تـَن مے فـروخـت ...
كـسے حـَوآسـَش بـہ چــرآغ نـَبـوב ...!!
بی تو.....
ببین بی توکنج این اتاق تاریک چه دردی میکشم ازسوزتنهایی..........
دراین روزها.......
دراین روزهای بی توبودن به افتابگردانی می مانم که دنبال افتاب عاشقش میگردد.همانی که اورااسیرنگاهش کرده بود.رویای بودنت درخیالم انچنا زنده اس که گاه بااینهمه فاصله درست روبرویم قرارمیگیری.وبمن لبخندمیزنی.شعرکلامم امیخته شده باکلماتی که<<تو>> میان انهاحضوری پررنگ دارد.
نمیدانم؟دیگرنمیدانم چندروزست که رفته ای؟آخرحسابش ازانگشتان دستانم وحتی ازانگشتانی که ازمردم گدایی کرده بودم هم بیشترشده است. شایدبه پای تمام قطره اشکهایی که هرروز وهرشب برایت میریزم برسد....لیلی چشمانم بیقرارترازهمیشه به دنبال تومیگردد...
صبحدمان شنیده ام که چلچله ها ازامدنت مژده می دادند به یاس های خانه وقاصدک ها پیغام امدنت رادرهرکوه ودشت فریادمیزدند...
میدانی این روزها روزگاربرتنم بدجورتازیانه میزندومن به اوگفته ام تو که بیایی برایت خواهم گفت وجای تازیانه هایش رابه تونشان خواهم داد.......
تو برایم آشناترین بودی اما حیف که تمام خاطراتمان رادرکوله بارت گذاشتی ودریک غروب سردودلگیررفتی ومن ازهمان روزتاکنون منتظرت مانده ام باچشمانی که یتیم ندیدنت است.......
شایدازهمان دوردست هانگاهت مرامینگرد؟شایدفریادگلوی خفه ام رااززبان نگاهم شنیده ای؟شایدپروازدلم رابرای مرگ زودرسی که ازدوری تو به وجودآمده دیده ای؟شایددرگذرازثانیه های کوچه ی غربت لختی تآمل کرده ای وبه یادمن افتاده ای؟
نمیدانم تاکجاباید نبض نفس هایم زنده بماندتاتوبیایی؟تاکجابایدطپش قلبم بردیوارش بکوبد تاتوبیایی؟تاکجابایدنگاهم فرش جاده ی ناهموارزندگی شودتاتوبیایی؟تاکجاباید سوی چشمانم جلورود تاتوبیایی؟
درمیان حدقه ی چشمانت یک حسرت تبداراست که بامن ازبلوغ یک احساس سخن میگوید. بلوغی که روحم رابزرگ کرده ومرابه اوج شکوفایی رسانده.بلوغی که شکل ناپخته ی قلب واحساسم راپخته واماده ی فداشدن کردو
نذرکرده ام تک تک سلول هایم راوبندبندوجودم را.....نذرکرده ام هرنبض وهرتپش قلبم را..نذرآمدنت کرده ام.
درنبودنت باعشقت رشدکردم ورورزبه روز بزرگ وبزرگترشدهام.حالا زیباوخرامان می آیم تاگرمای عشقی راکه دروجودم داری به دستانت بسپارم.
میدانم بالاخره یک روز حتی درتابوت مرگ اماروزی احساس تورافتح خواهم کرد.میدانم سردی وجودت رابه آتش خواهم کشید وتاان روزسکوت میکنم ومنتظرت می مانم. این روح عصیان زده سوخته ترازآن است که خامی پیشه کند یادگرفته است پخته رفتارکند.......
این روزها.....
مــن ازتــبــار لــیــلــی ام.....
بیا.......
ومن برای او ازتومیگویم.. دلم که گرفت بااشکهایم برایت سازی مینوازم..سازدوری وغصه راخوب یادگرفته ام...برایت که میخواندم توام اشک میریختی....هرشب همچون روح آشفته ای میگردم درخواب هادنبال تو...پریشان حال وآشفته میکوبم درهرقلب غریبه ای راتاشایدنشانی ازتوبگیرم...مینویسم نامه ها ومیفرستم به همان ناکجاآبادی که هستی امانمیدانم به دستت میرسندیانه؟؟؟شعرهایم همه پربغض اند ونامه هایم خیس اشک..اگررسیدند دستت مراقب باش سیل اشکهایم خانه خرابت نکند...نه دستی برای گرفتن دارم وقلبی برای تپیدن...نمیدانم کجای دورگردون نشسته ام؟؟؟نمیدانم قصه ام ازکجاشروع شد وبه کجامیخواهدخاتمه یابد؟؟؟دراین عرصه ی تاریک تنهادرانتظاریکی که هست ونیست ....یکی که غریبه ی آشناست..یکی که مثل نسیم می ماند امانسیم نیست..مانده ام تنها...بیخبرازغبارسهمگینی که درراه است...بیخبرازباران سیل آسایی که می آید...بیخبرازطوفان حوادث..منتظرم.چشمانم رابه به روبرودوخته ام...گاه گاهی ازسربیکسی میخندم وازروی دلواپسی حرفی میزنم ..میشکنم ولی بی صدا...تاامدنت صدایم درنخوهدآمد...بیاکه باامدنت لبهایم بازخواهندشد برای گفتن ازتمام شب هایی که نبودی امابودی...نگفتی اماشنیدی...بیاکه آمدنت همان طوفان زندگی من است...که سیل باران راازچشمانم فرودمی آرد...بیاکه من هنوزدرسرمای زمستان درجاده ی تاریک تنهامنتظرم.بیا.......
زن چیست؟؟؟؟
من زنم... باید باکره باشى، باید پاک باشى! براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند ! چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است، سنت است ، دین است قانون و سنت را میدانى مردان ساخته اند اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا و گاهى فکر میکنى شاید خدا را نیز مردان ساخته اند!! من زنم ... با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی تمام حرف هایت عوض میشود دردم می آید نمی فهمی تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است حیف که ناموس برای تو .... است نه تفکر حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است من محتاج درک شدن نیستم / دردم می آید خر فرض شوم دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری و هر بار که آزادیم را محدود میکنی میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است نسل تو هم که اصلا مسول خرابی هایش نبود میدانی ؟ دلم از مادر هایمان میگیرد بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند نه ...خیانت هم شهامت میخواست ... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت جایش النگو داد ... مادرم از خدا میترسد ... ا ز لقمه ی حرام میترسد ... از همه چیز میترسد تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است دردم می آید ... این را هم بخوانی میگویی اغراق است ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی بازش کتک میخورد باز هم همین را میگویی ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟ دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ... و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند .... مادرت اگر روزی جرات پیدا کرد ازش بپرس از س.ک.س با پدر راضی بود ؟؟؟ بیچاره سرخ می شود ... و جوابش را ... باور کن به خودش هم نمی دهد ........... دردم می آید از این همه بی کسی دردم می آید "سیمین دانشور"
بــــــــــــــبـــــــــیــــــــن.........
ببین هنوزمنتظرم...........؟؟؟!!!!
منتظربرگشتنت........
میان همه........
میان همه آدم میان همه احساس تمام قلب من مال کسی شده که به اندازه ی دریاهاازمن درواست وبه فاصله ی نیلی آسمان
بینمان فاصله هست...
گاهی به آمسن خیره میشوم زیراتنهانقطه مشترکی که حالا بینمان می باشد همین آسمان لاجوردی وزیباست...به ابرهایی که
ازسمت من به سمت تومی آیند خیره میشوم وبا تمام وجود حسادت میکنم...به ستاره هایی که بادیدنت بمن فخرمیفروشند
میگویم من اورادرقلبم دارم اما شمانه.....
بی گمانم فاصله ها رابایدطی کزداما من نه قایق دارم ونه بالی برای پرواز...شایدم مثل سهراب قایقی بایدساخت ...باید انداخت به آب...
یا شایدمثل پروانه بایدپیله رابتنم دورخودم تاکه پروانه شوم بعدپروازکنم..........تو بگو میشود؟؟؟؟؟
این عشق که هروروزبیشترمیشود..نمیدانم ابتایش چه بود؟؟؟نمیدانم انتهالیش چیست؟؟؟امانه... انتهایی ندارد...مرزی برای
دوستد اشتن تو که پادشاه قلب منی وجودندارد...
فاتح سزاواروجودمن که بایدباتمام احترامات وتعظیم این وجودواین قلب ناچیزراتقدیم تو پادشاه مقدس کنم....همچون قهرانان جنگ که
غنیمت میبرندبعدازجنگ...
امااین بارجنگی نبودتوانقدربزرگ وباشکوه بودی که من فقظ تونستم به عظمت تو سجده کنم وسپس تمام این
روح عصیان زده واین قلب تپنده واین وجودناچیز رابرایت ارمغان بیاورم...
من چیزی نبودونیستم ...اماحالا باداشتن عشق توهمه چیز هستم...عشق تو مرا همچون
فرشتگان پاک وبی آلایش کرد ومن همچون ققنوس خود خاکسترشدم تاقلب جدیدی
سرشارازعشق تو به وجودبیاید وبه پروازدبیاید.....عشق مهربان من برایت تمام آسمان راهدیه میکنم..
.و مهتاب رابه خاک مینشانم برای سجده..
روزبهاری.......
دراین روزهایی بهاری من درزمستان بی توبودنم...سرمای وجود صدای لرزش دندانهایم رادراورده..روح عصیان زده ام
همچون مردگان شده...وهرشب دراین خواب وآن خواب پریشان به دنبال توست...شبم پرازستارهایست که برایم آوازجدایی میخوانند..
غریبه ی این دیارراچه کسی جزمن میشناسد؟؟؟تنهای این دیارراچه کسی جزتومیشناسد؟؟؟
ببین این نیلگون آسمان رابه آتش چشمانم به آتش کشیده ام دراین غروب سرد وبی مهرازنبودنت...
بین برای تو تمام دریاهاراهمچون سپاهی عظیم مواج کرده ام تاتورابیابند...
تمام اقیانوس هارامیپیمایم...تمام آسمان راردمیکنم...تمام شبهارامیگردم...تابه تونرسم آرام نخواهم گرفت...تابه تونرسم بیقرارخواهم بود...
فقط نشانی بمن بده ومنتظرآمدنم باش.........
نه مثل هیچکس.........
یخواهم برای یافتنت به تمام شبهایکی یکی سربزنم وازتوبپرسم....من دراین شبهابرای یافتنت به تمام ستاره هاالتماس میکنم ...میخواهم آن ستاره ای راکه نطفه بسته درچشمانت پیداکنم...
میخواهم آن آسمانی راکه سایه ی بالاسرت شده پیداکنم...میخواهم آن زمینی راکه روزآن راه میروی پیداکنم وبه پابوسش بروم....
میخواهم هفت آسمان رابرای توپایین بیاورم تابامن باهم به دورتوطواف کنیم...میخواهم یکی یکی درخانه هارابکوبم ومزده ی آمدنت رابه تمام قاصدک هاوشاپرکه اواقاقی هابدهم..
میخواهم کوه به کوه...دریابه دریا...شهربه شهر...شب به شب....ستاره به ستاره..دنبال توبگردم..
میخواهم برلب هرقطره باران...برلب هرشاخه ی سبز...برلب هرغنچه ی باز...برلب هرگنجشک....نام تورابخوانم...
میخواهم نقطه چین نام تورابرتمام چشمها...برتمام بوم ها....برتمام کاغذها...وبرتمام دیوارهابکشم....
میخواهم رنگ چشمانت رابه آسمان بدهم...رنگ لبانت رابردریابریزم....
میخواهم فریادشب نام توباشد...غروب یادتوباشد...
میخواهم روی تمام بام ها ی خانه های شهرهافریادبزنم نامت را....میخواهم طلسم کنم چشمانت را...میخواهم ببارم .برچشمانت فروبریزم....
میخواهم نطفه ببندم درنگاهت...میخواهم گره بخورم بابندبند وجودت...تو آبی درایی...ابی آسمان...مثل قهرمان قصه های کودکیم....
توفرشته های پاکی هایی ....خدای خوبی ها....تو سفیدی برفی ...تولالایی شب های بارانی....
تومقدسی...مثل خودت....نه هیچکس دیگر...
متنی ازسردلتنگی.......
دلم که میگیردبه لاله های خانه میگویم برایم کمی خون بگریند...نمیدانم حصاراندوهم راشکستنی هست یانه؟؟؟؟نمیدانم ماه پشت ابرنمی ماند یعنی چه؟؟؟؟نمیدانم غروب غمگین است یعنی چه؟؟؟نمیدانم آدمیزادبنده ی عادت است یعنی چه؟؟؟کجای قصه هامهربانی است؟؟؟نمیدانم؟؟؟برای گل های لاله عباسی خانه که دردودل میکنم کمرشان خم شده ازسنگینی کوله بارغصه هایم....برای شمعدانی ها که قصه ی شهرزاده ی تنهارامیگویم خون میگریندازغمش....من که میگویم ماه پشت ابرباشدیانباشد....غروب غمگین باشد یانباشد...آدمیزادبنده ی عادت باشد یانباشد...فرقی نمیکند!!!!فرقی نمیکند....وقتی لیلی هاهم دیگرلیلی نیستند...وقتی بیستون هامتظرفرهادهاخاک شدند....وقتی دل هاسنگ شدند.....چه فرقی میکند؟؟آدمیزادبنده ی عادت باشد یاشیطان ...بنده ی خداکه نیست؟؟؟؟؟چه فرقی میکند غروب غمگین باشد یا طلوع؟؟؟وقتی هردوازخورشیدند.....خورشیدکه غمگین باشد طلوع وغروب فرقی ندارد؟؟؟؟من نمیدانم پاسخ سهراب راچه بدهم؟؟؟وقتی پرسیدخانه ی دوست کجاست؟؟؟؟میشودگفت به او:آه ...سهراب عزیز دوستی اینجانیست؟؟؟این دیارپردردقصه ازمهرنداردهرگز.....آه!سهراب عزیز...دلمان میگیردوقتی خانه هاپرآدم امامتروک اند....دلمان میگیرد...روزوشب فرق نداردباهم....دلمان مگیردخانه هادیواربه دیوارولی سردی اجرهابه تمام دلهارسوخ کرده...دلمان میگیردازاین همه فاصله ها.....


یــآدمــآن بــآشــدســـرســـجـــآده ی عــــشــــق