یخواهم برای یافتنت به تمام شبهایکی یکی سربزنم وازتوبپرسم....من دراین شبهابرای یافتنت به تمام ستاره هاالتماس میکنم ...میخواهم آن ستاره ای راکه نطفه بسته درچشمانت پیداکنم...

میخواهم آن آسمانی راکه سایه ی بالاسرت شده پیداکنم...میخواهم آن زمینی راکه روزآن راه میروی پیداکنم وبه پابوسش بروم....

میخواهم هفت آسمان رابرای توپایین بیاورم تابامن باهم به دورتوطواف کنیم...میخواهم یکی یکی درخانه هارابکوبم ومزده ی آمدنت رابه تمام قاصدک هاوشاپرکه اواقاقی هابدهم..

میخواهم کوه به کوه...دریابه دریا...شهربه شهر...شب به شب....ستاره به ستاره..دنبال توبگردم..

میخواهم برلب هرقطره باران...برلب هرشاخه ی سبز...برلب هرغنچه ی باز...برلب هرگنجشک....نام تورابخوانم...

میخواهم نقطه چین نام تورابرتمام چشمها...برتمام بوم ها....برتمام کاغذها...وبرتمام دیوارهابکشم....

میخواهم رنگ چشمانت رابه آسمان بدهم...رنگ لبانت رابردریابریزم....

میخواهم فریادشب نام توباشد...غروب یادتوباشد...

میخواهم روی تمام بام ها ی خانه های شهرهافریادبزنم نامت را....میخواهم طلسم کنم چشمانت را...میخواهم ببارم .برچشمانت فروبریزم....

میخواهم نطفه ببندم درنگاهت...میخواهم گره بخورم بابندبند وجودت...تو آبی درایی...ابی آسمان...مثل قهرمان قصه های کودکیم....

توفرشته های پاکی هایی ....خدای خوبی ها....تو سفیدی برفی ...تولالایی شب های بارانی....

تومقدسی...مثل خودت....نه هیچکس دیگر...