نـگـــــاه مـــیـکـنـمـ.....

من انتظارمیکشم ....

ومن نگاه میکنم چه ساده میروی...

ومن نگاه میکنم که توپشت سرت راهم نگاه نمیکنی....

ومن نگاه میکنم...

چه زودمیروم زیاد....

چه زودبادمیوزدومیرودخیال من زیادتو....

ومن نگاه میکنم....

بدون اشک....

پرازسکوت.......

وباگلوی پرززخم...

وباگلوی پرزبغض...

فقط نگاه میکنم....

تومیروی...

ولی سراب بودنت کنارمن نشسته است...

ومن نگاه میکنم..

توهم نگاه میکنی..

ولی فقط دراین سراب..

دراین خیال...

نه بیشتر....

نه سبزتر.........

پروانه شدم.......

چشمانت چلچلراغ شبهای من است.دنیایم قصه ایست که تنهاازتوحکایت

میکند.حصاری که بدورخودتنیده ام مانند پیله ایست که دنیایی بزرگ برای

پروانه شدنم آماده کرده وتمام دنیایم پرازنگاه توست......وهرگوشه اش

تو...تو....

روزی که تومعجزه ی من شوی ومن پروانه ای شوم واین پیله رادرهم شکنم

واسمان راپرازرنگ بالهایم کنم وطواف کنم بدورتو.....

برای من توحکایت شبهای مهتابی کناربرکه ی هستی که نیمه ی دیگر ماه

رادرون خودداشت.....شایدهم توهمان نیمه ی دیگرماه دربرکه ی زیبایی......

چراکه چشمانت ازستاره روشن تراست ومن میخواهم پروازکنم تاعمق نگاه

تو وبسوزم درقبله گاه چشمان تو......

تاتوراازبرکه ای که درآن حبس شده ای ازادکنم.....به قبله گاه چشمانت

قسم تاسوختن کامل بالهایم وخاکسترشدن وجودم اینجادراتشکده ی

چشمانت می مانم......

سلامی نو.....

بالاخره اومدم

ممنون ازهمه ی دوستانی که تنهام نذاشتن این مدت

بزودی مطلب جدید میذارم....

بازم ممنونم.........