لــــــــــــــطــــــفـــــا"بــــخـــــوانــــــــیــــــــد.......

سلام بچه ها:بخونیدلطفا"

ممنون ازاینکه درنبودنم به وبم سرمیزنیدوباپیاماتون خوشحالم میکنید

۱-عیدهمه تون پیشاپیش مبارک

۲-من این روزهامشغله زیاددارم ونتم زیادقطع میشه براهمین کم میام

۳-من باتبادل لینک موافقم....هرکی خواست میتونه منوبااسم وبم  لینک کنه وبگه منم هروقت اومدم لینکش میکنم

 ۴-لطفا"وقتی پیام میذاریدادرس وبتونو بنویسید.بعددعوتم کنیدکه بیام....(خانم نازی)ادرستوندارم اماباتبادل لینک موافقم

۵-بچه هاببخشیداماچندوقته به هروبی که سرمیزنم نمیتونم براش پیام بذارم.....پس جواب همه تونو توی وب خودم زیرپیاماتون میدم...بیاین همین جاجوابتونو بگیرین........

ممنون ازهمه تون.........

بازم عیدتون مبارک وموفق  باشید

خــســتـــهـ امـ.....

خسته ام....خسته ام ازاین پیاده رووازهاکه هرروزان راقدم میزنم...بی هدف وبی مقصد....خسته ام ازعبوردیوانه وارازاین گذرگاه که پاهایم تاول زده ازبس ازکوچه های الفباگذشته ام وبرای این دل نوشته ام....چون عابقرخسته باپای برهنه این سنگفرش پیاده روراشکسته ام ازبس ازکلمات دنیاعبورکرده ام.....بی واژه میگذرم ازحروف زندگی ....بی حرف طی میکنم تمام غوغای این مسیررا....گم میشوم درمیان الفبای درد...گم میکنم حرف های قشنگ را...هرروزبی تووبه یادتوتمام این پیاده روهای تاریک راراه میروم بادمپایی های پابه پا...شاید کسی حواسش بمن بیفتد...امادریغ ازاحساس محبت...دراین سرما که عشق هم باآغوش وآغوش بابوسه بیگانه شده من هنوزپیوند ناگسستنی ام رابایادتوحفظ کرده ام..وهنوزهرلحظه به یادتوزندگی میکنم........

مـــــــــی مــــــــــــــانــــــــمـ.........

وای ازاین غربت دلم که اسیریلدای زماستانی شده که زمستانش تمام شدویلدایش ماند...روسیاهیش ماند, ماندبرای این دل بیچاره وبیکس....وقتی تونیستی ازکه بگویم؟؟وقتی تونیستی برای چه کسی شعربخوانم؟؟؟وقتی تونیستی ازچه عاشق ومعشوقی بگویم؟؟؟دوری ازاین دیده وچشماهایم همین دوری رابهانه کرده اندبرای باریدن....من واین کوچه هاسالهاست ...آری...به گمانم که ساله است....یا...نه...نمیدانم؟؟؟شایدشب هاست؟؟؟شایدماه هاست ...هرچه هست...من واین کوچه هامنتظرقدم هایت مانده ایم.....وقتی درسیاهی شب دنبال تومیگردم نه ازمهتاب خبری میگیرم ونه ازستاره...شبم بعدازرفتنت ازسیاهی چشمانم هم سیاه تراست...غمگین ترین سازرانواخته ام درنبودنت.....وقتی بهانه میتراشم برای ازتوگفتن مینویسم ازبی توبودن...نه..نه...توخودت رااذیت نکن...حق بااین دل بیچاره ی من نیست...حق بااین دنیای پستیت که نمیگذاردچشم درچشمانت بدوزم....حق باهمان تقدیریست که وقتی کودک بودم مادربزرگم میگفت هرچه تقدیربخواهد...آری حالافهمیده ام..هرچه تقدیربخواهد....من هرچه دراین مرداب آرزوی دیدنت دست وپامیزنم بیشترغرق میشوم تااینکه به سمت بیرون هدایت شوم...فقط زیرلب زمزمه میکنم هرچه تقدیربخواهد....یادحرف های شبانه ام باتومرادراین مرداب آتش میزند...گرگرفته ام ازنبودنت...ازندیدنت...ازنشنیدنت....منتظرت مانده ام دربی کسی همان کوچه ای که ازآنجابه ناکجاآبادت سفرکردی...آنقدرمی مانم تاتقدیربخواهدکه برگردی...

خـــــــــــــــــدایــــــــــــــــا!

این روزهای دخترک راببین .....ببین چه آشفته بازاریست دنیای بیکسی هایش؟؟؟ببین چه بیهوده میگذردثانیه هایش؟؟؟؟ببین چه افسردا شده؟؟خدایا!دخترک چه کندباین همه غربت؟؟؟دراین دیارآشنایی کجاست اشنای دخترک؟؟؟دراین دیارمهر...کجاست بوی محبت؟؟؟خدایا!میشنوی؟دخترک است که باتومیگوید..دخترک جنوبی....کجایی این جنوب هستی مهربان خدا؟؟؟مجای این پایینی خدای عاشق؟؟؟دیگرتاب وتوانم نیست...من دیگربهانه ندارم برای نفس کشیدن...دخرتک جنوبی درمانده چشم به پیچ راه شب بسته....بغض میکندچون بچه های غدونمیگریدتافقط گلویش بسوزود....میسوزد...خیی میسوزود.....دیگرتمام این شب ها برایم بی ستاره شده...روزهایم غباری ترین هوارادارد....میترکم دراین تنهایی مطلق...کسی نیست مرادرآغوشش جای دهد...کسی نیست اشک چشمانم راپاک کند...کسی نیست خدا....کسی نیست....دخترک جنوبی دراین کوره راه گم شده...فانوسی ودستی پرازعشق ومهرمیخواهد...ازجنس عشق خدا...دست همان کسی که یکباردستش راگرفت....استادعاشقیش رابگوبیاید.خدایا استادعاشقیم رابگوبیاید........

کی تمام میشود؟؟؟

 درگوشه ای نبودنت درکنارمیعادگاه هرروزمان حرف میزنم درخیالم باحقیقت لحظه هایم...باورکن این گوشه ی تاریک این اتاق دخترکی روستایی باچشمان همیشه خیس ازبلوراحساساتش منتظربه راهت است....
باورکن باتوبودن تمام دقایقش راپرکرده ودوری ازحضورفیزیکی توقطره قطره چون شمع آبش میکند...میگذرانم سخت ترین روزهایم راوقتی تونیستی...باجان کندن بابزورنفس کشیدن این نبودنت راتحمل میکنم...اگرازقصه ی اشکهایم نمیگویم برای این است که شوریشان کامت راشورنکند..ازعشقی میگویم که بااین دوری ودلتنگی برایم شیرین است..کامت راباهمین عشق زلال شیرین میکنم...یک عاشق کوچک وخام ....یک عاشق سوزان ونپخته...یک عاشق پرشوروبی شعر..اینجادرفراقت میگریدباابرهای تیره.......میسوزدباشمع وجودش....میبارددراسمان زندگیش....فقط این عشق مرابه جنگ بازندگی پربلایم وامیدارد...

دلم....

دلم دردمیکند...امانه ازآن دردها که بایک مسکن وقرص دل درد خوب شود

ازآن دردهاکه دلش کمی نمک میخواهدتابپاشدروی زخم هایش ودل سیری بسوزدوگریه کند...شایدآرام شود.......

ڪـوتــاهـ   פـرفـ  בلــ   مـלּ.......

گــاهـے ב لــمـ مــیـــפֿــواهــב بـــﮧ פֿـــدا بـگـویـمـ چــלּב   میـگـیـرے مـنـوبـبـرے؟؟؟

ســڪـ ــوت ڪـرבه امـ בرایـלּ ســ ــرمـا ..بـــهـــارבارבازراه مـــیـــرســـבامـا        تـمـــ ـامـ      تــלּــ ـمـ هــنــوزیــخ زבه اززمــســـ ــتــاـלּ بـے تــوبــوבـלּ اسـتــ...    ارבیـبــ ــهـشـتــ بــهـــارבرراه مــــ ــלּ اســ ـتــ..بــیــ ــایـــב یـ פֿــهـایــمـ آب      مـیـــشـــ ــوב.......

امــشــ ـبـــ פֿــیـالـمـ رامـیـڪــ ــלּـمـ آغــ ــوش...مـیـפֿــــ ـواهـمـ امـشـبــ گــ ــرمـ בرآغـوش بـفـشــ ــارمـتــ...تـاصـــ ــبـــح

 

 

مـراکنـارت نـگـهـدارتـابـمـانـمـ.......

خدایا!میبینی این روزها چه کم طاقتو عجول شده ام؟؟؟تو که میدانی چرا؟؟اخرصبروطاقتم پیشم نیست...آنکه آرامش من است نیست....میترسم ازنبودنش دراین شب های سردی که جزاووحضورش هیچکس آرامم نمیکند...میترسم ازاین لحظه هایی که اگرقراباشدبدون اوبگذردبایدبدون من هم بگذرد.......چرا؟؟این همه فاصله؟چرا؟؟/این همه دلتنگی ؟چرا؟؟؟؟؟وقتی میدانی چرانمی مانی؟؟وقتی می دانی چرادلت برایم نمیسوزد؟؟؟یعنی عشق این است؟؟اماتوچیزدیگری بمن یادداده بودی....ان چهره ای که توازعشق بمن نشان دادی اینگونه نبود...مهربان وبامحبت بود...دریای بخشش وتمام وسعت دوست داشتن...من همان هارامیخواهم ..من بااین گله ی عاشقی هایی که باعشق بازی میکنند آشنایی ندارم ومیترسم ازانها...من عشق بازی های خودمان رادوست دارم....نه ریابازی اینان را......مراکنارت نگه دارتابمانم.......تابمانم...تابمانم........

مـیـخـواهـم....

امشب درلابه لای خاطرات باتوبودن گم میکنم خودم را....میخواهم آنقدرغرق دررویای توشوم که گویی دنیای حقیقی من است نه رویا....میخواهم سربرآغوش رویاتاهفت آسمان چشمانت پروازکنم
میخواهم تکیه کنم برنسیم وبااوبیایم وصورت نازت رانوازش کنم وچنگ درموهایت بزنم وبهمشان بریزم.....میخواهم دست دردست توازهفت آسمان عشق گذرکنم ویکه تازستاره های چشمک زن باشم..
میخواهم دیوارغرورم رابشکنم وزانوبزنم درمقابل عشق مقدس تو....میخواهم سرفرودآرم وسجده کنم به پای سروبلندقامت قبله ی تو....
میخواهم کنج دنجی رابیابم وتورادرآغوش بگیرم وبفشارم آنقدرمحکم که حقیقی شود رویای هرشبم....
امشب نه بایادت نه باخیالت بلکه باخودتوودرآغوش توتمام زمستان رابه پایان میبرم...
امشب بابهاردستانت سرسبزمیکنم تمام سرزمین پیکرم راتایخ نزنددرسردی زمستان.....امشب چله نشین نگاهت میشوم وچله ی زمستان رادرهم میکوبم...

بی تو.....

بی تواینجا..دنیای من:بدجورطوفانیه...هوابدجورابری...فکرکنم آسمونم مثل من بغض داره... این هوای طوفانی دنیای من فقط باتوآروم میشه...فقط تو...توکه تمام لحظه های من هستی..توکه نفس وجون وعمروروح ونگاه ودنیای من هستی...خسته ام ازاین روزهای بی تو...دوستشون ندارم...وقتی تونیستی نه آسمون ابی وزیباست...نه گل هاقشنگ...وقتی تونیستی اینجاسیاهی مطلقه...تونورمنی..روشنایی دل منی...تویی صیاد..منم آهو....خرابتم..خراب یادتم..خرابم نگاه پشت قابتم...دلخوشم به یادت...قانعم به همین یادهاویادگاری ها...برای من بمان..فراموشم نکن...دوستم بدار...فقط همین..همین برای من کافیست..برای نفس کشیدنم کافیست..همینکه تومنو دوست داشته اشی....

 

مـــــن ایــنـــجــا....

بي تابانه منتظرهجوم لحظات باتوبودنم....من هرشب تورازمزمه ميکنم..ذکرعشق تورازيرلب زمزمه ميکنم....ازخداداشتنت راتاابدخواسته ام...ازبيقراري هايم نذرميکنم..
هرشب سفره ي عشقم رابه پاميکنم وآن رابادرددوري توودلتنگي براي تو وغم نبودتو تزيين ميکنم..باغصه ي نبودنت مهماني نذري ميگيرم وبراي آمدنت دعاميکنم...صلوت ميفرستم وذکردوستت دارم ميگويم...
اينجاغبارمراگرفته ...توبياتاباآيينه ي وجودت پاکني اين غبارراازسرروروي من...
من بيقراري هايم راهرشب مشق ميکنم وبراي خداميخوانم تاتوراهرچه زودتربمن برساند...من اين گوشه دراين دوري ازتو دارم فقيرانه زندگي ميکنم...تاتونيايي من بي نيازنخواهم شد...نيازپرشورمن.......
ببين من اين روزهارادرثبت احوال دلم ثبت ميکنم تابرگشتنت...ميخوانم هرشب آوازباتوبودن را.....
ميخوانم باقاصدک ها...ميگيويم بااقاقي ها....مينويسم برلاله ها..
عاشقانه منتظرت خواهم ماند...چون رویای امیدی برای این قلب خسته وحقیقت محض وجودی برای این دخترک عاشق...

قـــــصــــه گــو....

کاش بودی غریبه تاوقتی برایت مینویسم میخواندی........ ازقصه های بی توبودن زیادمیگویم امانمیدانم کدام به گوشت میرسد؟؟؟شایدسالهای سال بگذردوسپس شهرزادقصه گویی برای مردم این شهرازقصه هایی که من برای تونوشتم بخواند....مثل حالا که قصه ی لیلی ومجنون رابرای مامیخوانند...کاش دوره گرددستت رابگیردوباالتماس فالت رابگیردبعدخواهی دیدکه میگویددخترکی درناکجاآبادعاشقانه منتظرتوست ..امامن میترسم ازاین فالهایی که درآینده اش تونباشی....میترسم وفالم رانمیگیرم... برایت هرشب قصه مینویسم چه بخوانی وچه نخوانی زیرامیدانم اگرامروزوفردانه..امادرآینده ای نه چندان نزدیک خواهی دیدوخواهی خواند....هرشب عاشقانه هایم رابرایت زمزمه میکنم تاخوابت بگیردباعشق من....

بیاغریبه.......

بیاغریبه...بیادراین خانه ی کوچک روبه نیلگون آسمان درپهنه ی زمین خیس ازباران برای ماندن این عشق دردلمان تاابددعاکنیم...بیاغریبه..بیانه مثل ادمهای به ظاهردعاگوبلکه مثل انان که برای ریزش باران ازته دل دعامیکنندبرای ماندن این عشق باهمین پاکی وخلوصش تاابددعاکنیم..بیابه بالای تپه برویم واینقدربه خدانزدیک شویم که اگردست درازکردیم ستاره ی بچینیم ودردامن خودبگذاریم وبانورآن راه خودراروشن کنیم...بیاغریبه...اینجاجزمن وتو کسی برای مادعانمیکند..بیاخودمان ازخدایمان بخواهیم برای بودن درقلب هم تاابد..تارسیدن به خدا...یادت نرودمن هنوزدراین باورمنتظرتوهستم ومنتظرت می مانم تابیای وباهم ازتپه  دعابالا برویم وبرای تاابدعاشق ماندنمان وتاابدپاک بودن عشقمان دعاکنیم زیرآسمان خدا...باستاره عشق بازی کینم...من منتظرم تاتوبیایی وباهم برویم ..منتظرم.....

دخترک جنوبی..........

چقدرغریبی این روزهادختر جنوبی؟؟؟ببین یادیادی که تورااینگونه اسیرکرده؟؟؟؟ببین دخترک جنوبی بااصالت باش درعاشقی....بااصالت باش دردلتنگی....آهای دخترک جنوبی کدام جاده راباچشمان خمارت می پیمایی؟؟؟به انتظارکدام نگاه دریچه ی نگاهت راخیره به شب دوخته ای؟؟؟؟برای کدام ستاره ازمهتاب قصه میگویی؟؟؟؟باکدام خلوت رازونیازمیکنی؟؟؟؟روبه کدام قبله نمازعشق رامیخوانی؟؟؟ازکدام رهگذرنشانی غریبه ی شهررامیگیری؟؟؟؟ببین بی توچقدراین شهراشفته است؟؟؟ببین چندنگاه دراین دیارنگران قدمهایی ست که دیریست نیست؟؟؟ببین چقدرآدم اینجامنتظراست؟؟؟؟ببین غریبه اینجاپرازنگاه هرزه است...دخترک میترسد....میترسدازاین همه هرزگی...میترسدازاین همه خلوت کوچه ها....ازاین رهگذرانی که بااین همه اشتیاق سراپای این دخترک رابراندازمیکنند.........بیاودستش رابگیروببرازاین گله ی گرگ ها....بیا ببر بی منت وبی ادعا...بیا...این  به ظاهرمیش ها درباطن گر گ هایی هستند منتظرفرصت.....بیااینجادیارکوسه هاست..اینجاماهیانش ازکوسه هم وحشی ترند..اینجاهمه یکدیگررامی درند...بیادخترک جنوبی خسته منتظردستان توست....بیاواین همه پریشانی راازمیان بردار غریبه ی مهربان.....باآن همه محبت بی منت وبزرگی بی ادعایت....بیاودخترک  جنوبی راازدست این گرگ هاخلاص کن.اومنتظربه راهت مانده درهمان جاده ای که توشبانه ازآن عبورکردی ورفتی ناکجاآباد.......درهمان جاده برگرد مسیری راکه رفته ای... میبینی منتظرت درمیانه ی راه درکنج تاریکی دورازچشم خلق نشسته...بیا.منتظراست........درشب....