مـراکنـارت نـگـهـدارتـابـمـانـمـ.......
خدایا!میبینی این روزها چه کم طاقتو عجول شده ام؟؟؟تو که میدانی چرا؟؟اخرصبروطاقتم پیشم نیست...آنکه آرامش من است نیست....میترسم ازنبودنش دراین شب های سردی که جزاووحضورش هیچکس آرامم نمیکند...میترسم ازاین لحظه هایی که اگرقراباشدبدون اوبگذردبایدبدون من هم بگذرد.......چرا؟؟این همه فاصله؟چرا؟؟/این همه دلتنگی ؟چرا؟؟؟؟؟وقتی میدانی چرانمی مانی؟؟وقتی می دانی چرادلت برایم نمیسوزد؟؟؟یعنی عشق این است؟؟اماتوچیزدیگری بمن یادداده بودی....ان چهره ای که توازعشق بمن نشان دادی اینگونه نبود...مهربان وبامحبت بود...دریای بخشش وتمام وسعت دوست داشتن...من همان هارامیخواهم ..من بااین گله ی عاشقی هایی که باعشق بازی میکنند آشنایی ندارم ومیترسم ازانها...من عشق بازی های خودمان رادوست دارم....نه ریابازی اینان را......مراکنارت نگه دارتابمانم.......تابمانم...تابمانم........
+ نوشته شده در شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۲۰ ب.ظ توسط بانوی کوچک
|
یــآدمــآن بــآشــدســـرســـجـــآده ی عــــشــــق