بیا.....

Photo-skin.ir-Light151

تــــمــــامـ گـــلــهــارا فــ ـ ـ ـ ـرش راهـــتـــ مــیـکـــنــــمـ تــابـــیــــایــــی

اکسیژن هوا.......

وقتی آنکه بایدباشد ونیست.........وقتی صدایی راکه میخواهی نمی شنوی........وقتی دستی راکه میخواهی نیست تادردستانت بگیری.....وقتی فقط یک آغوش آرامت میکند وآن هم نیست.........چگونه باگذرزمان کناربیای؟؟؟؟زمانی که درهیچ گوشه اش هوایی که تنفس توبه آن وابسته است نیست....اکسیژن تونیست.....چگونه بااین زمان واین هوای مه آلود بی اودوام بیاوری؟؟؟؟هوایی جزآنکه هوای توست برای نفس کشیدن.......اکسیژنی غیرازآن که بایدباشد.....؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دخــتــرکـــ روســتــایــی.......

دخترکی باکورسوی روشنایی درکناردبوارخرابه ای درابادی پایین منتظراست ......منتظرقاصدکی که صبح باطلوع خورشیدبه هوافرستاد.......اوکه حالا دخترکی رعناوزیباشده....آرام به خورشیدمینگرد....در دل زیبایی پرتوهای خورشیدرامیستاید.........بعدآرام دست میبردوآینه ی کوچک خودراازجیب پیراهن آبی آسمانیش بیرون می آوردوخودراباآن روسری گلدارنارنجی درآیینه نگاه میکند.خیره به تصویردخترک روستایی درآیینه می ماند.....این کمان ابرو واین درشتی چشمان....نگاه وحشی وصورتی مهربان......چه کسی اورابیش از همگان دوست میدارد؟؟؟چه کسی اورابرای خودش میخواهد؟؟؟؟چه کسی اورامراقبی خوب است؟؟؟چه کسی؟؟؟؟کسی که ازپدربرایش محکم تروازمادربرایش عاشق ترباشد؟؟؟؟؟نه ...نه...این دخترک هیچگاه برای خودمردرویاهاتجسم نکرده...زیراواقع بین است...مردرویاهاتنهامال رویاست .همین وبس.........پس اوراچه به مردرویاها؟؟؟؟؟........به حال برمیگردد.آرام به قاصدکی که روی دستش نشسته نگاه میکندبرایش ازخداپیغام آورده.من ازهمه کس بیشتردوستت دارم.ازمادرعاشقتروازپدرمحکم ترم....آری.خدا.......

.............فقط خدا..............

ولـنـتـایـن.....

امروزداشتم باارکیده ازتو سخن میگفتم.....گفت برایت قاصدکی بفرستم دراین روزقشنگ منهم برایت قاصدکی گرفتم درگوشش نجواکنان گفتم برووبه اوبگودوستت دارم.........امد...سمت دیارنااشنایی که توهستی آمد...میدانم به دستت رسیده....اگرهوارابوکنی بوی حضورم راخواهی فهمید.حس میکنی کنارت هستم گرچه به اندازه ی دریاهاازتودورم....غریبانه به رویای آینده ی مبهم میپندارم....ببین چگونه به تماشای شب برایت ایستاده ام؟؟؟من کوله بارمسافران غریب رابه یادتومیبندم.....برایشان آب پشت پامیریزم تاغریبی راحس نکنند....دراین گذرگاه منتظربه راهت نشسته ام وازهررهگذری که ازدیارنااشنایان می اید ازتومیپرسم...چشمهایم کوچ کرده اند درمسیری که تورفتی تاشایدازهمان مسیرپیدایت کنند.... چندروزی هست که منتظرقشلاق خودهستند...منتظرامدن فرمانی ازجانب تو.....منتظر هم می مانند....


دخــتــرک.......

انگارسالهاست کسی دراین خانه ی متروک رانکوبیده...برای من سالهاگذشت.....برای تو چطور؟؟؟؟؟؟  خسته ام ازحرفایی که هرروز وهرشب براین صفحه ی بی جان می نگارم..شایداگرزبان داشت میگفت کافیست.خسته ام کردی.........من امابیخیال زمان ومکان مینویسم ازغربت خویش دردیارخویش......مینویسم ازدخترکی تنهادرمیان دیوارهای سنگی شهری که مردمش اوراازیادبرده بودند وانکه اورابه یادداشت رفته بود.....مینویسم ازدخترکی که درخفقان تنهایی ودراوج مستی درنیازخویش باشب همراه شده ....مینویسم ازدخترکی که درقنوت اسمان اشکهایش راپابوس شیطان کرده بود...مینویسم ازدخترکی که میان صحرای شب خودراغرق کویرغم کرده ودرمیان گیسوان ستاره هاخودراگم میکند..ازهمان دخترکی که جزدوره گردی که طلب ازاوداشت کسی سراغش رانمیگیرد.........  مینوسیم ازدخترکی که موهایش رابه جای سنجاق سرباشاپرکهاتزیین میکند.....مینویسم ازدخترکی موهایش رابه خورشیدهدیه داده بودتازیباجلوه کندوچشمانش رابه شب داده بودتامخملش کند ورنگ پوستش راهدیه کرده بودبه مهتاب تا رنگی به خودبگیرد....همان دختری که لبخندش رابه گلهاهدیه کرده بود....حالاهمان دخترک درغروب اسمان گیرکرده نه گیسوان طلای اش راخورشیدمیخواهدونه چشمان مخملیش راشب...شاپرکهاهم دیگردرخانه اش رانمی کوبندواودرظلمت شب مانده وهیچکس سراغی ازاووخند هایش نمیگیرد....تهادراین کویرمرده دنبال روح سرگردان خویش درشبهاآوراه وروزهارافراریست....

زمینم زد.......

این بغض لعنتی رونمیتونم مهارکنم........بعدازرفتن تواومده...جاخوش کرده........لامصب زور ده تا مردو داره؟؟؟؟؟؟؟

این بغض لعنتی زمینم زد........ازبس نبودتوبه رخم کشید.......

درد....

گلویم درد میکند....

نه ...نه ...سرمانخورده ام...

فقط اززیادی بغض هایی که خورده ام گلودردگرفته ام.........

پــــــــرواز جــدایی.....

نگاه به ساعت میکنم.لحظه ی عزیمت توناگزیرمیرسد...سختیش برای من..ببین هرلحظه داری دورترمیشوی...وهرلحظه داری به آسمان میروی....سخت است بی توازتوگفتن.سخت ازدورازتوباتوسخن گفتن...بیاهرزگاهی دراین ماتمکده ی بدون تو...بیاومرابعدخودبخوان...بیاومرادرتنهایی بشنو...توبیاهرازگاهی تابودن مداوم وهمیشگی مراببینی...توبیاتامن آرام بیگیرم که گاه گاهی قصه ای یاحرفی مرابه یادت می آورد...اگرهم نماندی بامن..ولی بیادرکنارتنهایی خودت...من دیگرمن نیستم فقط توام فقط تو...اگربه این غمکده سرزدی دنبال من نگرد...دنبال خودت باش..جزتودرمن واین غمکده کسی نیست.....

بـــــــزن دنـیــــــــا...

خسته ترازانم ...که بادنیابه جدال برخیزم...راحت باش دنیاچوب بزن...نای نزن گفتن ندارم.....

میخورم بی صداوآرام...بزن....تنم به نخوردن عادت ندارد........

اشک هم نمیریزم برای ترحم...بزن....شکستم هم صدایم درنمی اید...پس راحت بزن.......

راستش رابخواهی خودم هم دلم کتک میخواهد........پس محکم تربزن.....تنم بایدپوست کلفت کند.........بزن.راحت باش.....بزن........

حــــــــــــــــالــــــــــــم گــــــــرفــــــــت.......

عجب ضدحالی خوردم...فکرکردم پس فرداپروازداری اماحالا اومدی میگی فردا؟؟؟؟؟؟؟؟

خدای من........!!!!!!!!

کاش میشدیه سنگ بگیرم بزنم توی گلوم شایداین بغض توگلوم خوردمیشدومیرفت پایین.........

خوش بحال اونایی که پیشتن...خوش بحال اونایی که به یادشونی........

حرفی ندارم....خداحافظی نمیکنم...میگم به امیدبرگشتنت شایدیه روزی بیای وازاین آدم خسته خبری بگیری.....من همیشه منتظرم....ازروزی که برگردی تاروزی که به یادم بیفتی...حتی اگرسالهاطول بکشه....تاحوالی دلم پیدات بشه...تاگم بشی توی خاطراتی که بامن داشتی....

اگرنگفته بودنداشک ریختن پشت سرمسافرشگون ندارد...بجای آب پشت پابرایت اشک میریختم...امادلم نمی اید..مسافرغریب من....برایت تمام اقاقی های وحشی رادسته میکنم...برایت تمام یاس هارادرباغچه ی دلت میکارم وتمام نرگس هارافرش راهت میکنم....

مراقب خودت باش....خیلی........

 

خـــــداحـــــــافـــــظـــــی دومـــ.....

یه روزدیگه گذشته واین یعنی نزدیکی به روزرفتن تو.....

لحظه هابرایم تندتندمیگذرند...عقربه های ساعت درجدال بامن ودل من باتمام سرعت دورمیزنند دایره ی زندگی خودرا...خط به خط این لحظه هابرایم معنی گذشته واینده رامیدهد..معنی داشتن ونداشتنت....

جز این عبورمرگ آسای لحظه ها که دست برده اند روی دکمه ایست قلبم تابازدارندش ازحرکت.... حسرت نبودنت مرامیکشد...میدانی تازگیهاخیلی حسادت میکنم..حسودشده ام...به تمام آنهایی که کنارتوقراردارند ومی توانندآزادانه باتوبخندند.... حسادت میکنم....به آنهایی که میدانندبرایت دلتنگ میشوندبرای همین تمام لحظات راکنارت می مانند....واین منم باتمام خواستنم بانبودنت کنارمی آیم ولب بازنمیکنم که کجایی؟؟؟؟ مینشینم وگذرلحظات رانگاه میکنم بدون هیچ قدرتی برای ازکارانداختن این عبورپرحسرت ثانیه ها....

منتظرمی مانم تااگردوست دارانت ازتو دل کندن منهم برای آخرین دقایق قدری باتوباشم...اماچه کنم که باآن همه عاشق وابرازدیگرخسته میشوی ومن نمیتوانم توراخسته بببینم وبگویم بمان....باتمام حسرت ساعت هاوثانیه ها...خستگیت راکه میبینم فقط میگویم برواستراحت کن.....من ازدلم برایت میگذرم تونبایدبخاطر دل من آزارببینی....شبانه میخواهم درخوابت نرگسی پرپرکنم وبرگونه هایت آویزان کنم هرچندگونه هایت ازنرگس زیباتروخوش بوتراست....تومیروی امایادت درتمام لحظه های من فرمانروایی میکند....نمیدانم گاهی یادم به یادت می اید یانه؟امامن هرثانیه به یادت میسوزم.....مسافرغریب من.... مراقب باش درکوچه پس کوچه های دوری مراگم نکنی....میدانم که تنم  عطرتوراکم دارد...میدانم که دلم پاییزیست تابهارم بیاید....من عارفانه وعاشقانه این انتظارشیرین راباخلوت وسکوت وثانیه هایم مخلوط میکنم........تاتوبرگردی واگریادمن بودی به سراغم بیایی........این لحظات برای همیشه درقلب وذهنم ثبت میشود...درنبودت خاطره هایمان راورق میزنم وهرروزباآنهازندگی میکنم تابرگردی وبرایم خاطره های جدید بسازی...تومیروی امانه ازقلب من بلکه ازراه دور ازکنارمن....وقتی درقلبم هستی  جایت امن است..فراموشی معناندارد؟؟؟؟.......

 

مـــعـــجـــــزه ی دســـتـــان خــــدا....

این روزهاهرکسی راکه میبینم مثل آن روزهای خودم غصه میخورد ..

دوست دارم دستش رابگیرم بیاورم پیش تووبگویم این راهم مثل من کن...........

تومعجزه میکنی......

 

خــداحــافــظــی اول....

امشب آمدم تاباواژه هایم سطرسطراین کاغذهای مجازی راخیس کنم....میخواهم عمق احساسی راکه تنم رابه اتش میکشدروی صفحه به نمایش بگذارم تاهرکس آن رادید اتش بگیرد.....امشب برای تماشا نیامده ام برای بازی هم نیامده  ام...امده ام تامن بگویم وتوتکرارکنی دیالوگ احساس را....

امشب آمدم تاپنجره هارابازکنم تاهوا کمی عطرتورابه مشامش بفرست وخودراسیراب کند......امشب امدم تا ملتمسانه ازآسمان بخواهم تورابرای یک شب بمن بدهد......یک شب آسمان بی مهتاب باشدودل من باتو....

دراین روزها لحظه برایم رنگ گرفته ...ثانیه هابرایم معنی پیداکرده اند..تازه میفهمم وقتی میگویندزمان طلاست یعنی چه؟...تازه میفهمم نزدیکی به دورشدن یعنی چه؟؟؟؟ دوری راهیچکس دوست ندارداماهمه باید بچشنداین غذای تلخ را..چراکه برای هرروحی وبرای هرعشقی لازم است....

بقول شاعر:هرکه هوایی نپخت یابه فراقی نسوخت

اخرعمرازجهان چون برودخام رفت

باشدمیکشم درداین دوری را...میسوزم درقعرظلمت شبهای بی توبودن...مینوشم داروی مرگی راکه ذره ذره خونم رامیمکد...باشد..میخواهم پخته شوم درعشقت...برای پخته شدن بایدازصافی آتش گذشت... وچه سخت است اینکاربدون تو...

توام بامن بیاوازاین صافی عبورکن...بگذارپخته شودجسم ودل وروحمان...تابرای همیشه این عشق بماندبرایمان....

راستی نکنددورازمن...کنج این دنیای فریب ..مراازیادببری؟؟

نکندبرگردی وسراغی ازمن نگیری؟نکندیادت بروددرهیاهوی شب کسی منتظرصدای توست...

نکندمسافری غریب برگردی که اشنای دیرین دیارخودرا فراموش کرده؟؟؟

نکندبین آن همه آدم جایی برای من نماند؟؟؟

نکند بین این همه خاطره خاطره ی من فراموشت شود؟؟؟

قول میدهی برگردی بایادم؟؟؟باخاطره ی یادمن ؟بااوقاتی که دریادمن بودی حتی بااین فاصله؟

قول میدهی مرا از دلت بیرون نکنی؟؟؟

دلم برای آمدن ویزاندارد....درون سینه ات پنهانش کن..به کسی هم نشانش نده...بماندبرای خودم وخودت....

یادت باشدهرازگاهی نگاهی ودستی به رویش بکشی وگرنه احساس غریبی میکندومیگیرد...یادت باشد آب ودانه اش فقط عشق تو وصدای توست  ازاودریغ نکن ...وگرنه ازکارمی افتد....

یادت باشدسینه ام خالیست...دلم رابردی دوباره بادلم بیایی وگرنه خواهم مرد........

بغض من.....اشک آسمان........

هرشب به امیدطلوع خورشیدمیخوابم اماصبح که ازخواب بیدار میشوم می بینم خورشیدنیست وفقط ابرهای تیره وخشمگین طلوع کرده اند.آسمان بالای سرم داردتلو تلومیخوردگویاهرلحظه ممکن است به زمین بیفتد. دیگرآبی نیست رنگ غم است.......این غم لعنتی خورشیدراهم ازاپانداخته.....

ابرها دیوانه وارسربه هم میکوبندوغرش میکنند.گویامیخواهندعقده ای خالی کنند....اما...نمی شود..........نمی ریزداشک چشمشان.......ملتمسانه نگاهم میکنند.میدانم..میدانم چه میخواهند...

میخواهندقدری ازاشک های امشبم رابه انهاهدیه کنم شایدببارندوارام گیرند...

بدنیست...آخردیشب دستان بالشتم محکم برصورتم زدوگفت:ازاینکه هرشب صورتت راناز کنم واشکهایت راپاک کنم خسته شدم.رنگ چرک گرفته دستانم ازبس اشکهای تورا پاک کرده.پتویم رادردهانم گذاشتم تاصدای هق هقم راکسی نشنود دیوانه واربه درودیواردهانم کوبیدوفریادزد:بس است....ازاین همه فشاردندانهایت که هرشب به من می آوری تاصدای هق هقت راکسی نشنود....بس است دیگرتحمل ندارم خسته ام کردی...مرارهاکن...نمی خواهم یاریت کنم..........

حالا من نه جایی برای اشک ریختن دارم ونه جایی  برای کابوس دیدن پس چه بهتر تابه ابرهای وحشی پاسخ مثبت دهم تاامشب بجای من ببارند امانه بردستان بالشتم بلکه برروی دستان زمین ودیگرنیازی به پتویم برای خفه کردن صدای هق هقم نیست بلکه ازصدای هق هقم صدهانفرم بیدارمیشوندامامن سکوت نمیکنم.........

دــ ل مــن.........

تازگیاهمه چی بی مشتری شده.......یکرنگی.....صداقت.....محبت..........

مراقب باش دیگربهای دل کمترازبهای ارزن شده

دیگرشکستن دل سخت نیست........آخرهمه فهمیدن جنس دل ازشیشه است.....

دل دیگربرای کسی دل نیست......هم ازعرش افتاد هم ازاصل

دل منهم از همانهاست.........هم ازعرش افتاد هم ازاصل

هـــــــوس.........

امشب بیا تاتمام کوچه هارابرایت ستاره اویزان کنم...تاراه رانشانت دهند

پیچک برتمام دیوارهامیکشم.....چشمان مهتاب راهم میبندم...تاهیچکس واردخلوت مانشود

بیاباهمان لباس ابی اسمانی ات..........بگذارجهنمم رابه رخ بهشتت بکشم

بگذاربسوزانم عطشت رادرهوسم..........

امشب به اتش میکشم خودم وتورا درهوس تن هایمان.........

آه... ای دنــیــا....

ای فــــاحــشــه.......ای هــرزه

چـگـونـه بـه خـودت اجـازه دادی بـمـن تـجـاوزکـنـی؟وتـنـم رامـال خـودکـنـی؟

مـن نـخـواسـتـم تـنـم رابـه تـوبـسـپـارم..............ت-وبـه کـدام حـقـی تـنـم رامـالـک شـدی؟

سیراب

سیرابت میکنم اززن بودنم .باش تامعجزه ی عطرتنم رابفهمی

باش تاتوانایی لبهایم رابچشی..

باش تاقدرت نگاهم رادرک کنی........

سیرابت میکنم ازنیازخویش........

امشب.....

زنانگیم رابه رخت میکشم.....

امشب بامردانگیت بیا.....نه نیازی به عرق سگی ووتکاهم نداری.........

نگاه من ازهرشرابی شراب تراست وبوی تنم ازهرمستی مست تر....

امشب بامردانگیت بیا........زنانه میبینی مرا.....

مست نکن...زن ازهرشرابی مست ترت میکند.........

امـــــانــــتــــــــی..

میدانی چراآسمان این شبهایت یکریز می بارد؟؟؟؟؟

آخربغض امانتی مرابرایت آورده........

پیله ی تنهایی....

حس میکنم اسیرم....گیرم ...پروبالم بسته است

دلم ازادی میخواهد.....دلم میخواهداین حصاررابشکنم وپروبال بگشایم.........دلم میخواهدبیرون روم ازاین تنهایی وبه آسمان پروازکنم........

دلم میخواهدپیله ام رابشکافم وزیباوخرامان بال زنم درآسمان

خدایا!

وقت پروانه شدنم نیست؟.......دیگرکافیست هرچه بافتم این پیله ی تنهایی را........

کمک کن...کمک کن.........تاروپودش رابشکافم وفرارکنم درآبی آزادآسمان....

اعـ ــلــ ـامـ ــیـــ ــه.....

نمیدانم چراغم های عالم مثل اعلامیه به دیواردلم چسبیده اند؟

انگارمیخواهندفقط هرروزوهرساعت یک اعلامیه ی جدیدازبزرگداشت ونکوهش غمی جدیدکه مرادرخودحبس کرده صحبت کنند.انگاردیگربایدبه فکر برگه وقلمی باشم تابلکه بتوانم اعلامیه ی فوتی بزنم وخودم را خلاص کنم ازحمله ی وحشیانه ی غم هایم.

حمله ای که ازحمله ی مغولهاهم وحشیانه تراست..

بانامردی تمام دنیاهرروزچندتیرغم نشانه میرودبه سمت دلم وان ها حمله میکنند به دیوارکوتاه وپرزخم دلم.

دلم قدری نمک میخواهد تابپاشم روی زخم هایم شایددل آن هاخنک شود واشک چشمان من جاری

شایداینگونه کمتردرجایشان محکم بنشینند وبافت وتاروپودمرا درخودحل کنند.

زورم به یکی شان هم نمی رود!....آنوقت آن هاگروهی حمله میکنند.........

گـنـاه.......

خدایا!

بااین بارسنگین گناه

اون دنیاکجای جهنم میخوای منوبذاری تاجوابگوی این همه گناه باشم؟

مـــــــرابــبــیــن....

مراببین چگونه باغم های خاطراتم بازی میکنم آن ها مرازجرمیدهند ومن سکوت میکنم.....

آن هادردلم پیچ وتاب میخورند ومن میسوزم ومیسازم ولی دم برنمی آورم...

اگراشک برایم باقی گذاشته بودند می ریختم امااشکهایم رابرده اند تانمکشان رابگیرند وبرخودبپاشندتادل آن هاخنک شود و دل من بسوزد.......

دارم لنگ لنگان کوچه های زندگی رامیگذرم.ازگذرثانیه ها فقط آجرهایی که ازروی دیواردلم می افتند ومی شکنند صدایشان توجه ام راجلب میکند.....

دراین گذرگاه جزمن واین همه غصه که هجوم آورده اندبه من وبی کسیم دیگرکسی نیست تابگوید حالت به چند؟

اینجافقط غم هایم هستند که بی تابانه هرقدم بامن قدم برمیدارند ولبخندی ازپیروزی برایم میزنند....

ومن میدانم اینجابایدبادردم دردودل کنم......

بی کسیم راحاشامیکنم تاتوغصه هایم رانبینی ودردم رانشنوی..خیالت راحت....من یادگرفته ام بی صدااشک بریزم........

کسی صدای اشکهایم رانخواهدشنیدتادلیلش رابپرسدومن نخواهم گفت دلیلش توبودی.....

 

بــــــــــرای تـــــــو.......

ببین چه کودکانه درقلبت قدم میزنم..چه ارام دیواردلت رالمس میکنم.میبوسم ومیبویم..
آه....چقدرصدای ضربان قلبت ارامش بخش است.....
گاهی برای دیدنت به قلبم التماس میکنم امامیگویدتورافقط برای خودش میخواهد....
بیچاره چشمان من که یتیمانه دنبال نگاهت میگردنند.......
درکوچه پس کوچه های دنیای مجازی هرروزنگاهت راقاب میگیرم وباخودبه خیال میبرم برای وقت تنهایی وبرای نبودنت.......
عاشقانه هایم رانیمه شبهاتقدیمت میکنم....تادرخوابهایت لذت دوست داشتن رابچشی........
با من بیاتورابه تمام سلولهای بدنم که هرروزملتمسانه صدایت میکنند نشان میدهم ومیگویم این است انکه نامش رازمزمه ی خودکرده اید.....
نامت راومهرت راباخونم مخلوط کرده ام.بیاکمی طعمش رابچش.ببین .فقط طعم تورامیدهدتمام وجودمن.....

مـن زنـمـ.......

مـن زنـم.....آری هـمـان زنـی کـه هـم آغـوشـیـش راهـرشـب آرزوکـردی...

مـن زنـم.....آری هـمـان زنـی کـه بـوسـه هـایـش آواره ات کـرد.......

مـن زنـم...آری هـمـان زنـی کـه بـوی تنـش ازهرعرق وویسکی ووتکایی مست ترت کرد.....

آری من هـمـان زنـم کـه شـبـی بـرای هم آغـوشـیـش الـتـمـاس کـردی

امـاحـالامـراخـوردکـردی آن هـم آغـوش دیـروزت را....

چـون هـمـ آغـوشـی جـدیـد یـــافـتـه ای.......

امشب....

امشب باران چشمان من سیل اساترازباران آسمان است.........

مَالِي خآطر السِوآلف أكلمِك حآلِف صُور

دســـــــتــــــــان تـــــــو........-------

آنـقـدـ ردـ لـتـنـگـی کـشـیـدـ ه ا کـهـ  دـ یـگـردـ ارمـ مـعـتـادـ مـیـشـومـ........

مـعـتـادـ دـ لــتـنـگـی بـرای تـو...........

کـمـپــ تـرکـش هـمـ فـقـطـ دـ سـتـان تـوسـتــ...............


مَالِي خآطر السِوآلف أكلمِك حآلِف صُور

دردودل.....

اشکهایم روبه انقراض اند.......دلم برای خواب تنگ شده.دوست دارم قدری بخوابم قرص خوابی بخورموبخوابم...اماحیف که دیگراین قرص خواب هاهم افاقه ی به حال من ندارند.

نمیدانم نام دروغی قرص برانهانهاده اند؟؟یاانهاقرص خواب هستند وحریف چشمهای من نمیشوند؟؟؟

به گمانم دیگرچشمهایم زورشان به این قرص هامیرودونمیخوابند...می مانند تامراازاردهند....

کاش کودکی بودم که بعدیک گریه طولانی با صدای لالایی مادردراغوش گرم وپرمهرش به خوابی شیرین فرومیرفت...

توبیاشایدلالایی تومرابخواباند....میدانم تودیگرحوصله ی مرانداری.....

امامن جزتوحوصله ی هیچکس راندارم.....

ازهمه جزتووخاطراتت بیزارم.......

کاش مراهمین گوشه رهاکنندتاهروروزبه یادت بیدارشوم....نمازبخوانم...اوازبخوانم...بایاس وپیچک حیاط ازتوبگویم.......سراغ توراازقاصدک اواره بگیرم....ودوباره به یادخاطراتت اشک بریزم........

باورکن من اینگونه زندگی راکه سرشارازیادتوباشدحتی بااشک وبی تودوست دارم.....

اگرچه کنارم نیستی امادرقلبم هستی.......ومن فقط درخانه ی فبلم ودرکنارخاطراتت زندگی میکنم.....