دخــتــرکـــ روســتــایــی.......
دخترکی باکورسوی روشنایی درکناردبوارخرابه ای درابادی پایین منتظراست ......منتظرقاصدکی که صبح باطلوع خورشیدبه هوافرستاد.......اوکه حالا دخترکی رعناوزیباشده....آرام به خورشیدمینگرد....در دل زیبایی پرتوهای خورشیدرامیستاید.........بعدآرام دست میبردوآینه ی کوچک خودراازجیب پیراهن آبی آسمانیش بیرون می آوردوخودراباآن روسری گلدارنارنجی درآیینه نگاه میکند.خیره به تصویردخترک روستایی درآیینه می ماند.....این کمان ابرو واین درشتی چشمان....نگاه وحشی وصورتی مهربان......چه کسی اورابیش از همگان دوست میدارد؟؟؟چه کسی اورابرای خودش میخواهد؟؟؟؟چه کسی اورامراقبی خوب است؟؟؟چه کسی؟؟؟؟کسی که ازپدربرایش محکم تروازمادربرایش عاشق ترباشد؟؟؟؟؟نه ...نه...این دخترک هیچگاه برای خودمردرویاهاتجسم نکرده...زیراواقع بین است...مردرویاهاتنهامال رویاست .همین وبس.........پس اوراچه به مردرویاها؟؟؟؟؟........به حال برمیگردد.آرام به قاصدکی که روی دستش نشسته نگاه میکندبرایش ازخداپیغام آورده.من ازهمه کس بیشتردوستت دارم.ازمادرعاشقتروازپدرمحکم ترم....آری.خدا.......
.............فقط خدا..............
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۵۳ ب.ظ توسط بانوی کوچک
|
یــآدمــآن بــآشــدســـرســـجـــآده ی عــــشــــق