اشکهایم روبه انقراض اند.......دلم برای خواب تنگ شده.دوست دارم قدری بخوابم قرص خوابی بخورموبخوابم...اماحیف که دیگراین قرص خواب هاهم افاقه ی به حال من ندارند.

نمیدانم نام دروغی قرص برانهانهاده اند؟؟یاانهاقرص خواب هستند وحریف چشمهای من نمیشوند؟؟؟

به گمانم دیگرچشمهایم زورشان به این قرص هامیرودونمیخوابند...می مانند تامراازاردهند....

کاش کودکی بودم که بعدیک گریه طولانی با صدای لالایی مادردراغوش گرم وپرمهرش به خوابی شیرین فرومیرفت...

توبیاشایدلالایی تومرابخواباند....میدانم تودیگرحوصله ی مرانداری.....

امامن جزتوحوصله ی هیچکس راندارم.....

ازهمه جزتووخاطراتت بیزارم.......

کاش مراهمین گوشه رهاکنندتاهروروزبه یادت بیدارشوم....نمازبخوانم...اوازبخوانم...بایاس وپیچک حیاط ازتوبگویم.......سراغ توراازقاصدک اواره بگیرم....ودوباره به یادخاطراتت اشک بریزم........

باورکن من اینگونه زندگی راکه سرشارازیادتوباشدحتی بااشک وبی تودوست دارم.....

اگرچه کنارم نیستی امادرقلبم هستی.......ومن فقط درخانه ی فبلم ودرکنارخاطراتت زندگی میکنم.....