نگاه به ساعت میکنم.لحظه ی عزیمت توناگزیرمیرسد...سختیش برای من..ببین هرلحظه داری دورترمیشوی...وهرلحظه داری به آسمان میروی....سخت است بی توازتوگفتن.سخت ازدورازتوباتوسخن گفتن...بیاهرزگاهی دراین ماتمکده ی بدون تو...بیاومرابعدخودبخوان...بیاومرادرتنهایی بشنو...توبیاهرازگاهی تابودن مداوم وهمیشگی مراببینی...توبیاتامن آرام بیگیرم که گاه گاهی قصه ای یاحرفی مرابه یادت می آورد...اگرهم نماندی بامن..ولی بیادرکنارتنهایی خودت...من دیگرمن نیستم فقط توام فقط تو...اگربه این غمکده سرزدی دنبال من نگرد...دنبال خودت باش..جزتودرمن واین غمکده کسی نیست.....