مراببین چگونه باغم های خاطراتم بازی میکنم آن ها مرازجرمیدهند ومن سکوت میکنم.....

آن هادردلم پیچ وتاب میخورند ومن میسوزم ومیسازم ولی دم برنمی آورم...

اگراشک برایم باقی گذاشته بودند می ریختم امااشکهایم رابرده اند تانمکشان رابگیرند وبرخودبپاشندتادل آن هاخنک شود و دل من بسوزد.......

دارم لنگ لنگان کوچه های زندگی رامیگذرم.ازگذرثانیه ها فقط آجرهایی که ازروی دیواردلم می افتند ومی شکنند صدایشان توجه ام راجلب میکند.....

دراین گذرگاه جزمن واین همه غصه که هجوم آورده اندبه من وبی کسیم دیگرکسی نیست تابگوید حالت به چند؟

اینجافقط غم هایم هستند که بی تابانه هرقدم بامن قدم برمیدارند ولبخندی ازپیروزی برایم میزنند....

ومن میدانم اینجابایدبادردم دردودل کنم......

بی کسیم راحاشامیکنم تاتوغصه هایم رانبینی ودردم رانشنوی..خیالت راحت....من یادگرفته ام بی صدااشک بریزم........

کسی صدای اشکهایم رانخواهدشنیدتادلیلش رابپرسدومن نخواهم گفت دلیلش توبودی.....