بغض من.....اشک آسمان........
ابرها دیوانه وارسربه هم میکوبندوغرش میکنند.گویامیخواهندعقده ای خالی کنند....اما...نمی شود..........نمی ریزداشک چشمشان.......ملتمسانه نگاهم میکنند.میدانم..میدانم چه میخواهند...
میخواهندقدری ازاشک های امشبم رابه انهاهدیه کنم شایدببارندوارام گیرند...
بدنیست...آخردیشب دستان بالشتم محکم برصورتم زدوگفت:ازاینکه هرشب صورتت راناز کنم واشکهایت راپاک کنم خسته شدم.رنگ چرک گرفته دستانم ازبس اشکهای تورا پاک کرده.پتویم رادردهانم گذاشتم تاصدای هق هقم راکسی نشنود دیوانه واربه درودیواردهانم کوبیدوفریادزد:بس است....ازاین همه فشاردندانهایت که هرشب به من می آوری تاصدای هق هقت راکسی نشنود....بس است دیگرتحمل ندارم خسته ام کردی...مرارهاکن...نمی خواهم یاریت کنم..........
حالا من نه جایی برای اشک ریختن دارم ونه جایی برای کابوس دیدن پس چه بهتر تابه ابرهای وحشی پاسخ مثبت دهم تاامشب بجای من ببارند امانه بردستان بالشتم بلکه برروی دستان زمین ودیگرنیازی به پتویم برای خفه کردن صدای هق هقم نیست بلکه ازصدای هق هقم صدهانفرم بیدارمیشوندامامن سکوت نمیکنم.........
یــآدمــآن بــآشــدســـرســـجـــآده ی عــــشــــق