انگارسالهاست کسی دراین خانه ی متروک رانکوبیده...برای من سالهاگذشت.....برای تو چطور؟؟؟؟؟؟  خسته ام ازحرفایی که هرروز وهرشب براین صفحه ی بی جان می نگارم..شایداگرزبان داشت میگفت کافیست.خسته ام کردی.........من امابیخیال زمان ومکان مینویسم ازغربت خویش دردیارخویش......مینویسم ازدخترکی تنهادرمیان دیوارهای سنگی شهری که مردمش اوراازیادبرده بودند وانکه اورابه یادداشت رفته بود.....مینویسم ازدخترکی که درخفقان تنهایی ودراوج مستی درنیازخویش باشب همراه شده ....مینویسم ازدخترکی که درقنوت اسمان اشکهایش راپابوس شیطان کرده بود...مینویسم ازدخترکی که میان صحرای شب خودراغرق کویرغم کرده ودرمیان گیسوان ستاره هاخودراگم میکند..ازهمان دخترکی که جزدوره گردی که طلب ازاوداشت کسی سراغش رانمیگیرد.........  مینوسیم ازدخترکی که موهایش رابه جای سنجاق سرباشاپرکهاتزیین میکند.....مینویسم ازدخترکی موهایش رابه خورشیدهدیه داده بودتازیباجلوه کندوچشمانش رابه شب داده بودتامخملش کند ورنگ پوستش راهدیه کرده بودبه مهتاب تا رنگی به خودبگیرد....همان دختری که لبخندش رابه گلهاهدیه کرده بود....حالاهمان دخترک درغروب اسمان گیرکرده نه گیسوان طلای اش راخورشیدمیخواهدونه چشمان مخملیش راشب...شاپرکهاهم دیگردرخانه اش رانمی کوبندواودرظلمت شب مانده وهیچکس سراغی ازاووخند هایش نمیگیرد....تهادراین کویرمرده دنبال روح سرگردان خویش درشبهاآوراه وروزهارافراریست....