خــداحــافــظــی اول....
امشب آمدم تاپنجره هارابازکنم تاهوا کمی عطرتورابه مشامش بفرست وخودراسیراب کند......امشب امدم تا ملتمسانه ازآسمان بخواهم تورابرای یک شب بمن بدهد......یک شب آسمان بی مهتاب باشدودل من باتو....
دراین روزها لحظه برایم رنگ گرفته ...ثانیه هابرایم معنی پیداکرده اند..تازه میفهمم وقتی میگویندزمان طلاست یعنی چه؟...تازه میفهمم نزدیکی به دورشدن یعنی چه؟؟؟؟ دوری راهیچکس دوست ندارداماهمه باید بچشنداین غذای تلخ را..چراکه برای هرروحی وبرای هرعشقی لازم است....
بقول شاعر:هرکه هوایی نپخت یابه فراقی نسوخت
اخرعمرازجهان چون برودخام رفت
باشدمیکشم درداین دوری را...میسوزم درقعرظلمت شبهای بی توبودن...مینوشم داروی مرگی راکه ذره ذره خونم رامیمکد...باشد..میخواهم پخته شوم درعشقت...برای پخته شدن بایدازصافی آتش گذشت... وچه سخت است اینکاربدون تو...
توام بامن بیاوازاین صافی عبورکن...بگذارپخته شودجسم ودل وروحمان...تابرای همیشه این عشق بماندبرایمان....
راستی نکنددورازمن...کنج این دنیای فریب ..مراازیادببری؟؟
نکندبرگردی وسراغی ازمن نگیری؟نکندیادت بروددرهیاهوی شب کسی منتظرصدای توست...
نکندمسافری غریب برگردی که اشنای دیرین دیارخودرا فراموش کرده؟؟؟
نکندبین آن همه آدم جایی برای من نماند؟؟؟
نکند بین این همه خاطره خاطره ی من فراموشت شود؟؟؟
قول میدهی برگردی بایادم؟؟؟باخاطره ی یادمن ؟بااوقاتی که دریادمن بودی حتی بااین فاصله؟
قول میدهی مرا از دلت بیرون نکنی؟؟؟
دلم برای آمدن ویزاندارد....درون سینه ات پنهانش کن..به کسی هم نشانش نده...بماندبرای خودم وخودت....
یادت باشدهرازگاهی نگاهی ودستی به رویش بکشی وگرنه احساس غریبی میکندومیگیرد...یادت باشد آب ودانه اش فقط عشق تو وصدای توست ازاودریغ نکن ...وگرنه ازکارمی افتد....
یادت باشدسینه ام خالیست...دلم رابردی دوباره بادلم بیایی وگرنه خواهم مرد........
یــآدمــآن بــآشــدســـرســـجـــآده ی عــــشــــق