امروزداشتم باارکیده ازتو سخن میگفتم.....گفت برایت قاصدکی بفرستم دراین روزقشنگ منهم برایت قاصدکی گرفتم درگوشش نجواکنان گفتم برووبه اوبگودوستت دارم.........امد...سمت دیارنااشنایی که توهستی آمد...میدانم به دستت رسیده....اگرهوارابوکنی بوی حضورم راخواهی فهمید.حس میکنی کنارت هستم گرچه به اندازه ی دریاهاازتودورم....غریبانه به رویای آینده ی مبهم میپندارم....ببین چگونه به تماشای شب برایت ایستاده ام؟؟؟من کوله بارمسافران غریب رابه یادتومیبندم.....برایشان آب پشت پامیریزم تاغریبی راحس نکنند....دراین گذرگاه منتظربه راهت نشسته ام وازهررهگذری که ازدیارنااشنایان می اید ازتومیپرسم...چشمهایم کوچ کرده اند درمسیری که تورفتی تاشایدازهمان مسیرپیدایت کنند.... چندروزی هست که منتظرقشلاق خودهستند...منتظرامدن فرمانی ازجانب تو.....منتظر هم می مانند....