وای ازاین غربت دلم که اسیریلدای زماستانی شده که زمستانش تمام شدویلدایش ماند...روسیاهیش ماند, ماندبرای این دل بیچاره وبیکس....وقتی تونیستی ازکه بگویم؟؟وقتی تونیستی برای چه کسی شعربخوانم؟؟؟وقتی تونیستی ازچه عاشق ومعشوقی بگویم؟؟؟دوری ازاین دیده وچشماهایم همین دوری رابهانه کرده اندبرای باریدن....من واین کوچه هاسالهاست ...آری...به گمانم که ساله است....یا...نه...نمیدانم؟؟؟شایدشب هاست؟؟؟شایدماه هاست ...هرچه هست...من واین کوچه هامنتظرقدم هایت مانده ایم.....وقتی درسیاهی شب دنبال تومیگردم نه ازمهتاب خبری میگیرم ونه ازستاره...شبم بعدازرفتنت ازسیاهی چشمانم هم سیاه تراست...غمگین ترین سازرانواخته ام درنبودنت.....وقتی بهانه میتراشم برای ازتوگفتن مینویسم ازبی توبودن...نه..نه...توخودت رااذیت نکن...حق بااین دل بیچاره ی من نیست...حق بااین دنیای پستیت که نمیگذاردچشم درچشمانت بدوزم....حق باهمان تقدیریست که وقتی کودک بودم مادربزرگم میگفت هرچه تقدیربخواهد...آری حالافهمیده ام..هرچه تقدیربخواهد....من هرچه دراین مرداب آرزوی دیدنت دست وپامیزنم بیشترغرق میشوم تااینکه به سمت بیرون هدایت شوم...فقط زیرلب زمزمه میکنم هرچه تقدیربخواهد....یادحرف های شبانه ام باتومرادراین مرداب آتش میزند...گرگرفته ام ازنبودنت...ازندیدنت...ازنشنیدنت....منتظرت مانده ام دربی کسی همان کوچه ای که ازآنجابه ناکجاآبادت سفرکردی...آنقدرمی مانم تاتقدیربخواهدکه برگردی...