کی تمام میشود؟؟؟
درگوشه ای نبودنت درکنارمیعادگاه هرروزمان حرف میزنم درخیالم باحقیقت لحظه هایم...باورکن این گوشه ی تاریک این اتاق دخترکی روستایی باچشمان همیشه خیس ازبلوراحساساتش منتظربه راهت است....
باورکن باتوبودن تمام دقایقش راپرکرده ودوری ازحضورفیزیکی توقطره قطره چون شمع آبش میکند...میگذرانم سخت ترین روزهایم راوقتی تونیستی...باجان کندن بابزورنفس کشیدن این نبودنت راتحمل میکنم...اگرازقصه ی اشکهایم نمیگویم برای این است که شوریشان کامت راشورنکند..ازعشقی میگویم که بااین دوری ودلتنگی برایم شیرین است..کامت راباهمین عشق زلال شیرین میکنم...یک عاشق کوچک وخام ....یک عاشق سوزان ونپخته...یک عاشق پرشوروبی شعر..اینجادرفراقت میگریدباابرهای تیره.......میسوزدباشمع وجودش....میبارددراسمان زندگیش....فقط این عشق مرابه جنگ بازندگی پربلایم وامیدارد...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۴:۴۱ ب.ظ توسط بانوی کوچک
|
یــآدمــآن بــآشــدســـرســـجـــآده ی عــــشــــق