قـــــصــــه گــو....
کاش بودی غریبه تاوقتی برایت مینویسم میخواندی........ ازقصه های بی توبودن زیادمیگویم امانمیدانم کدام به گوشت میرسد؟؟؟شایدسالهای سال بگذردوسپس شهرزادقصه گویی برای مردم این شهرازقصه هایی که من برای تونوشتم بخواند....مثل حالا که قصه ی لیلی ومجنون رابرای مامیخوانند...کاش دوره گرددستت رابگیردوباالتماس فالت رابگیردبعدخواهی دیدکه میگویددخترکی درناکجاآبادعاشقانه منتظرتوست ..امامن میترسم ازاین فالهایی که درآینده اش تونباشی....میترسم وفالم رانمیگیرم... برایت هرشب قصه مینویسم چه بخوانی وچه نخوانی زیرامیدانم اگرامروزوفردانه..امادرآینده ای نه چندان نزدیک خواهی دیدوخواهی خواند....هرشب عاشقانه هایم رابرایت زمزمه میکنم تاخوابت بگیردباعشق من....
+ نوشته شده در جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۱۴ ب.ظ توسط بانوی کوچک
|
یــآدمــآن بــآشــدســـرســـجـــآده ی عــــشــــق