خــســتـــهـ امـ.....
خسته ام....خسته ام ازاین پیاده رووازهاکه هرروزان راقدم میزنم...بی هدف وبی مقصد....خسته ام ازعبوردیوانه وارازاین گذرگاه که پاهایم تاول زده ازبس ازکوچه های الفباگذشته ام وبرای این دل نوشته ام....چون عابقرخسته باپای برهنه این سنگفرش پیاده روراشکسته ام ازبس ازکلمات دنیاعبورکرده ام.....بی واژه میگذرم ازحروف زندگی ....بی حرف طی میکنم تمام غوغای این مسیررا....گم میشوم درمیان الفبای درد...گم میکنم حرف های قشنگ را...هرروزبی تووبه یادتوتمام این پیاده روهای تاریک راراه میروم بادمپایی های پابه پا...شاید کسی حواسش بمن بیفتد...امادریغ ازاحساس محبت...دراین سرما که عشق هم باآغوش وآغوش بابوسه بیگانه شده من هنوزپیوند ناگسستنی ام رابایادتوحفظ کرده ام..وهنوزهرلحظه به یادتوزندگی میکنم........
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۷:۵ ب.ظ توسط بانوی کوچک
|
یــآدمــآن بــآشــدســـرســـجـــآده ی عــــشــــق