مـیـخـواهـم....
امشب درلابه لای خاطرات باتوبودن گم میکنم خودم را....میخواهم آنقدرغرق دررویای توشوم که گویی دنیای حقیقی من است نه رویا....میخواهم سربرآغوش رویاتاهفت آسمان چشمانت پروازکنم
میخواهم تکیه کنم برنسیم وبااوبیایم وصورت نازت رانوازش کنم وچنگ درموهایت بزنم وبهمشان بریزم.....میخواهم دست دردست توازهفت آسمان عشق گذرکنم ویکه تازستاره های چشمک زن باشم..
میخواهم دیوارغرورم رابشکنم وزانوبزنم درمقابل عشق مقدس تو....میخواهم سرفرودآرم وسجده کنم به پای سروبلندقامت قبله ی تو....
میخواهم کنج دنجی رابیابم وتورادرآغوش بگیرم وبفشارم آنقدرمحکم که حقیقی شود رویای هرشبم....
امشب نه بایادت نه باخیالت بلکه باخودتوودرآغوش توتمام زمستان رابه پایان میبرم...
امشب بابهاردستانت سرسبزمیکنم تمام سرزمین پیکرم راتایخ نزنددرسردی زمستان.....امشب چله نشین نگاهت میشوم وچله ی زمستان رادرهم میکوبم...
میخواهم تکیه کنم برنسیم وبااوبیایم وصورت نازت رانوازش کنم وچنگ درموهایت بزنم وبهمشان بریزم.....میخواهم دست دردست توازهفت آسمان عشق گذرکنم ویکه تازستاره های چشمک زن باشم..
میخواهم دیوارغرورم رابشکنم وزانوبزنم درمقابل عشق مقدس تو....میخواهم سرفرودآرم وسجده کنم به پای سروبلندقامت قبله ی تو....
میخواهم کنج دنجی رابیابم وتورادرآغوش بگیرم وبفشارم آنقدرمحکم که حقیقی شود رویای هرشبم....
امشب نه بایادت نه باخیالت بلکه باخودتوودرآغوش توتمام زمستان رابه پایان میبرم...
امشب بابهاردستانت سرسبزمیکنم تمام سرزمین پیکرم راتایخ نزنددرسردی زمستان.....امشب چله نشین نگاهت میشوم وچله ی زمستان رادرهم میکوبم...
+ نوشته شده در یکشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۹:۳۸ ب.ظ توسط بانوی کوچک
|
یــآدمــآن بــآشــدســـرســـجـــآده ی عــــشــــق