چشمانت چلچلراغ شبهای من است.دنیایم قصه ایست که تنهاازتوحکایت

میکند.حصاری که بدورخودتنیده ام مانند پیله ایست که دنیایی بزرگ برای

پروانه شدنم آماده کرده وتمام دنیایم پرازنگاه توست......وهرگوشه اش

تو...تو....

روزی که تومعجزه ی من شوی ومن پروانه ای شوم واین پیله رادرهم شکنم

واسمان راپرازرنگ بالهایم کنم وطواف کنم بدورتو.....

برای من توحکایت شبهای مهتابی کناربرکه ی هستی که نیمه ی دیگر ماه

رادرون خودداشت.....شایدهم توهمان نیمه ی دیگرماه دربرکه ی زیبایی......

چراکه چشمانت ازستاره روشن تراست ومن میخواهم پروازکنم تاعمق نگاه

تو وبسوزم درقبله گاه چشمان تو......

تاتوراازبرکه ای که درآن حبس شده ای ازادکنم.....به قبله گاه چشمانت

قسم تاسوختن کامل بالهایم وخاکسترشدن وجودم اینجادراتشکده ی

چشمانت می مانم......