دراین روزهایی بهاری من درزمستان بی توبودنم...سرمای وجود صدای لرزش دندانهایم رادراورده..روح عصیان زده ام

همچون مردگان شده...وهرشب دراین خواب وآن خواب پریشان به دنبال توست...شبم پرازستارهایست که برایم آوازجدایی میخوانند..

غریبه ی این دیارراچه کسی جزمن میشناسد؟؟؟تنهای این دیارراچه کسی جزتومیشناسد؟؟؟

ببین این نیلگون آسمان رابه آتش چشمانم به آتش کشیده ام دراین غروب سرد وبی مهرازنبودنت...

بین برای تو تمام دریاهاراهمچون سپاهی عظیم مواج کرده ام تاتورابیابند...

تمام اقیانوس هارامیپیمایم...تمام آسمان راردمیکنم...تمام شبهارامیگردم...تابه تونرسم آرام نخواهم گرفت...تابه تونرسم بیقرارخواهم بود...

فقط نشانی بمن بده ومنتظرآمدنم باش.........