متنی ازسردلتنگی.......
دلم که میگیردبه لاله های خانه میگویم برایم کمی خون بگریند...نمیدانم حصاراندوهم راشکستنی هست یانه؟؟؟؟نمیدانم ماه پشت ابرنمی ماند یعنی چه؟؟؟؟نمیدانم غروب غمگین است یعنی چه؟؟؟نمیدانم آدمیزادبنده ی عادت است یعنی چه؟؟؟کجای قصه هامهربانی است؟؟؟نمیدانم؟؟؟برای گل های لاله عباسی خانه که دردودل میکنم کمرشان خم شده ازسنگینی کوله بارغصه هایم....برای شمعدانی ها که قصه ی شهرزاده ی تنهارامیگویم خون میگریندازغمش....من که میگویم ماه پشت ابرباشدیانباشد....غروب غمگین باشد یانباشد...آدمیزادبنده ی عادت باشد یانباشد...فرقی نمیکند!!!!فرقی نمیکند....وقتی لیلی هاهم دیگرلیلی نیستند...وقتی بیستون هامتظرفرهادهاخاک شدند....وقتی دل هاسنگ شدند.....چه فرقی میکند؟؟آدمیزادبنده ی عادت باشد یاشیطان ...بنده ی خداکه نیست؟؟؟؟؟چه فرقی میکند غروب غمگین باشد یا طلوع؟؟؟وقتی هردوازخورشیدند.....خورشیدکه غمگین باشد طلوع وغروب فرقی ندارد؟؟؟؟من نمیدانم پاسخ سهراب راچه بدهم؟؟؟وقتی پرسیدخانه ی دوست کجاست؟؟؟؟میشودگفت به او:آه ...سهراب عزیز دوستی اینجانیست؟؟؟این دیارپردردقصه ازمهرنداردهرگز.....آه!سهراب عزیز...دلمان میگیردوقتی خانه هاپرآدم امامتروک اند....دلمان میگیرد...روزوشب فرق نداردباهم....دلمان مگیردخانه هادیواربه دیوارولی سردی اجرهابه تمام دلهارسوخ کرده...دلمان میگیردازاین همه فاصله ها.....
یــآدمــآن بــآشــدســـرســـجـــآده ی عــــشــــق