دلم برای برای فروش به بنگاه بردم
وهرباربرای دلم مشتری امدورفت
وهی این آن سرسری امدورفتولی هیچکس واقعا"اتاق دلم راتماشانکرد
دلم گفت کسی قفل قلب مراوانکرد
یکی گفت چرااین اتاق پرازدردواه است؟
یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت چرانوراینجاکم است؟
آن دیگری گفت انگارهراجرش فقط ازغم وغصه وماتم است
ورفتند
وبعدش دلم ماندبی مشتری
ومن تازه آنوقت گفتم:خدایاتوقلب مرامیخری؟
وفردای آن روزخداآمدوتوی قلبم نشست ودررابه روی همه پشت خودبست
ومن روی آن درنوشتم :ببخشیددیگربرای شماجانداریم,ازاین پس بجزاوکسی رانداریم....