خانه ی متروکه....
کسی دیگرنمی کوبددراین خانه ی متروک ویران را
کسی دیگرنمی پرسدچراتنهای تنهایم؟
ومن چون شمع می سوزم ودیگرهیچ چیزازمن نمی ماند
ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
ومن دریای پراشکم که طوفانی به دل دارم
درون سینه ی پرجوش خویش اما
کسی حال من تنهانمی پرسد
ومن چون تک درخت زردپاییزم
که هردم بانسیمی میشودبرگی جدازاو
ودیگرهیچ چیزازمن نمی ماند...
کسی دیگرنمی پرسدچراتنهای تنهایم؟
ومن چون شمع می سوزم ودیگرهیچ چیزازمن نمی ماند
ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
ومن دریای پراشکم که طوفانی به دل دارم
درون سینه ی پرجوش خویش اما
کسی حال من تنهانمی پرسد
ومن چون تک درخت زردپاییزم
که هردم بانسیمی میشودبرگی جدازاو
ودیگرهیچ چیزازمن نمی ماند...
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱ ساعت ۱:۷ ب.ظ توسط بانوی کوچک
|
یــآدمــآن بــآشــدســـرســـجـــآده ی عــــشــــق