خسته ام ...این همه تلاش کردم تابامشکلاتی که برام بوجوداومده کناربیام
خواستم کنارشون بزنم تازمینم نزنن
داشتم راه خودمومیرفتم...گفتم:ازپسشون برمیام ..اماازشانس بداین اتفاق بدی که برام افتادمثل یه سنگ بزرگ جلوی راهم بودکه من ندیده بودم وحالاپام گیرکردوبدجورخوردم زمین.....
ببین خداببین..:دستام هنوزخاکیه...ببین صورتم هنوززخمیه!....
زانوهام دردمیکنن دیگه ناندارم
چرا؟چرا اینجوری شد؟چرا؟
خدایارفتی پیش اونایی که دوسشون داری؟یعنی منو فراموش کردی؟
داره باورم میشه دیگه دوستم نداری؟؟؟؟؟