کودکی باپاه های برهنه روی برفهاایستاده بودوبه
ویترین مغازه ای نگاه میکرد
زنی درحال عبوراورادید.
اورابه فروشگاه بردوبرایش لباس وکفش خریدوگفت:
مواظب خودت باش.
کودک پرسید:ببخشیدخانم شماباخدانسبتی دارید؟
زن لبخندزدوپاسخ داد:
نه من فقط یکی ازبنده های خداهستم.
کودک گفت:میدانستمبااونسبت داری...
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۸ ق.ظ توسط بانوی کوچک
|
یــآدمــآن بــآشــدســـرســـجـــآده ی عــــشــــق