منودردهمدردیم

اوبامن حرف میزند ومن بااو

من همدم اویم اوهمدم من

همان غریبه اشنای زندگی من است که دیرزمانیست قلبم بااووتلخ کامیش انس

گرفته ووجودم باوجودش

عجین شده

شایدبرای همین است که دیگردردازارم نمیدهد

ارامم

نه اشک میریزم

نه فریادمیزنم ونه مانندکودکی برای یافتن اغوشی امن

سردرزانوبغل کرده وقهرمیکنم

دیرزمانیست این غریبه ی همیشه اشناباقلبم تمام شب به حرفهایم گوش

میده ومراباهمان تلخ

کامیش ارام میکند

دیگراین تلخیهادهانم راوقلبم راتلخ نمیکند

دییگراوتنهااشنای قلبم است

که همیشه وهمه جابامن است

به هرشکلی

درد>بغض>سکوت....سکوت

اری دیگربجای اشک ازچشمانم سکوت میباردوگلویم مانندبذاق دهانم به بغض

همیشه اشناعادت کرده

انقدرکه نبودش دلواپسم میکند

غریبه اشنای قلب من همیشه بامن است وباازارهایش بمن محبت میکندو

باتلخی هایش کامم راشیرین میکند

خلآوجودم راپرکرده

مرامش ازمهربانترین ادم هم بیشتراست

چراکه هرشب باهمه ی گرفتاریش بمن سرمیزند.......