يکي بود يکي نبود زير اين گنبد گردون و کبود يه قصه مثل تموم قصه هاي نا تموم دنيا بود


 

قصه اي که اولش شروع ميشد با يک نگاه


 

 

يه طرف نگاه پاک و ديگري پر از گناه

 

يه دلي بود که کسي اونو نبرد


به کسي دل نمي بست و از کسي گول نمي خورد



اما روزي از روزاي روزگار


يه روز از روزاي آفتابي آفزيدگار


آدم قصه ي ما نگاهي افتاد تو نگاش


يه نفر نشسته بود عاشق و واله سر راش


يه نفر که گفت بهش دوسش داره خيلي زياد


يه نفر که گفت به جر اون ديگه هيچي نمي خواد


يه نفر که توي چشماش پر از اشک بي کسي بود


يه نفر که توي حرفاش غم بي هم نفسي بود


آدم قصه ي ما،حرفهاي اونو شنيد


تو يه چشم به هم زدن خودشو آواره ديد


ديد که بي اون نفسي توي تنش نيست


ديد اميدي واسه زنده موندنش نيست


يه روزي قفل زبونشو شکستو يه گناه کرد


گفت که من "دوست دارم"

 

 

 

اما خيلـــــــــــــــي اشتباه کرد

 

 

 

آخه يار بي وفاش


که نبود عشق تو صداش


گفت مگه جدي گرفتي حرفامو؟


تو به دل گرفتي اون دروغامو؟


ديگه اين کارو نکن،ديگه هيچ دروغي رو باور نکن!


عاشق قصه ي ما توي اين لحظه شکست


صداي شکستنش تو دل ابرا نشست


باورش نمي شد اين جدايي و دربدري


باورش نمي شد اين شکست و بي ياوري رو


زير رگبار جدايي شد يه پروانه ي خسته


شد يه پروانه تنها که پرش به گل نشسته