امروزکه میگذردبیشترازهمیشه ردپای کسی که ناجی لحظه هایم بوددرزندگیم هویداست....برروی یخ های قلبم ترکهایی هست که تیشه اش دردستان خدایی توست...تاقلب من ارام وگرم شود...تمام شقایق هابرایم گفتنداوهیچ ردی نگذاشته ورسیدن به اومحال است..امامن هنوزمیگردم وهروزمنتظرآمدن ناجی مهربانی هامیگردم...من دیگربرای یافتنت ازقاصدک نمیپرسم...دلم بیشترازتمام قاصدکهابه تونزدیک است...حتی بیشترازنسیمی که هرروزموهایت رانوازش میکند...توازسرسبزی گفتی که خزان دلم رابه یغمابرد...ومن ازحرفی گفتم که معنای زنده بودن من است...من روبه قبله ای نمازمیخوانم که پشت پلک توقرارداردوهرروززیرسقفی ازگلهای یاس برای ارامش توباتمام گنجشک هادست به دعابرمیداریم...وهرصبح به یادطلوع اولین لبخندتودرزندگیم نمازرابه پابوس نگاهت اقامه میکنم....من دراین خانه که رگ به رگش احساس است وخط به خط این احساس ازتوحکایت میکندبرای دیدارتوزندگی میکنم ومنتظرمیمانم تاروزآمدنت.........